WEBVTT

00:00.000 --> 00:06.000
..:: ارائه شده توسط وب سايت زرفيلم ::..
‏ .::   www.ZarFilm.CoM  ::.

00:06.423 --> 00:10.260
‫طی چند سال اخیر،
‫حسابی روی خودم کار کردم.

00:11.094 --> 00:16.224
‫متوجه شدم مادامی که دائما مرکز توجه باشم،
‫هیچ مشکلی نخواهم داشت.

00:17.726 --> 00:19.394
‫جدی می‌گم، عاشق توجه بقیه‌ام.

00:20.061 --> 00:21.730
‫همیشه دلم توجه بقیه رو می‌خواست.

00:24.708 --> 00:27.419
‫زمانی که بچه‌ای بیش نبودم،
‫توجه کافی بهم داده نمی‌شد.

00:27.444 --> 00:29.112
‫سومین فرزند خانواده‌ی چهار فرزنده بودم.

00:29.195 --> 00:31.656
‫خواهر و برادری داشتم
‫که از خودم بزرگ‌تر بودن.

00:31.740 --> 00:35.118
‫وقتی سه سالم بود،
‫خواهر و برادرم من رو کشیدن کنار،

00:35.201 --> 00:38.413
‫و بهم گفتن که من رو به سرپرستی گرفته بودن.

00:40.498 --> 00:44.252
‫همچنین گفتن قاتل مادر واقعیم...

00:46.880 --> 00:48.173
‫دختر شایسته‌ی آمریکاست.

00:51.301 --> 00:54.971
‫گفتن: «اگه از مامانمون درموردش بپرسی،
‫خیلی دلش می‌شکنه.»

00:55.764 --> 00:59.517
‫«اگه نمی‌خوای مامانمون رو ناراحت کنی،
‫صحت و سقمش رو ازش نپرس.»

01:00.239 --> 01:04.896
‫بعد گفتن: «اگه از بابامون درموردش بپرسی،
‫بهت می‌گه که حرف ما دروغه.»

01:05.382 --> 01:06.880
‫«در صورتی که خودش دروغ می‌گه.»

01:08.860 --> 01:10.779
‫به تمام جوانب سناریو فکر کرده بودن.

01:12.238 --> 01:15.074
‫ضمنا مسئله‌ای که باعث تشدید
‫اضطراب کودکیم شد،

01:15.418 --> 01:17.211
‫این بود که در سه سالگی،

01:17.662 --> 01:21.750
‫فکر می‌کردم مجسمه‌ی آزادی،
‫همون دختر شایسته‌ی آمریکاست.

01:24.584 --> 01:26.878
‫که اون زمان می‌شد تابستان سال ۱۹۸۶.

01:26.903 --> 01:31.074
‫روز مراسم چهارم ژوئیه اون سال،
‫ریگان که رئیس‌جمهور وقت بود،

01:31.216 --> 01:34.135
‫درست جلوی مجسمه‌ی آزادی سخنرانی کرد.

01:34.219 --> 01:36.721
‫پیرهن سفیدی پوشیده بود
‫و باد توی موهاش می‌وزید،

01:36.746 --> 01:40.233
‫ریگان هم می‌گفت:
‫«این بانو... بانوی ارجمندی بود.»

01:40.725 --> 01:43.269
‫من هم توی خونه نشسته بودم
‫و با خودم می‌گفتم: «یا خدا!»

01:45.002 --> 01:47.001
‫«پس قتل مادرم کار خودشون بوده.»

01:48.858 --> 01:51.027
‫«دیگه عمرا بتونم حق مادرم رو پس بگیرم.»

01:52.607 --> 01:54.692
‫حتی در دوران مدرسه هم...

01:55.003 --> 01:56.421
‫مرض جلب توجه داشتم.

01:57.492 --> 02:01.746
‫آخه... نمی‌دونم شما هم
‫چنین حسی داشتین یا نه،

02:01.830 --> 02:05.834
‫ولی سال‌های دبستان و ابتدایی
‫خودتون رو یادتون میاد؟

02:06.160 --> 02:09.872
‫مثلا یه روز یکی از بچه‌های
‫کلاستون می‌اومد مدرسه،

02:10.130 --> 02:13.633
‫بعد می‌فهمیدین که یکی از
‫والد بزرگشون فوت کرده.

02:14.801 --> 02:18.138
‫بعد هم از کل کلاس...
‫یه عالمه توجه کسب می‌کرد.

02:20.047 --> 02:23.384
‫مثلا معلمتون می‌گفت:
‫«پدربزرگ آرون فوت کرده».

02:23.409 --> 02:25.578
‫اون هم با ناراحتی می‌گفت: «آره».

02:25.662 --> 02:28.123
‫بعد همه بهش می‌گفتن: «آرون طفلکی».

02:28.148 --> 02:31.317
‫کلا اون روز تمام توجه بقیه رو
‫برای خودش می‌دزدید.

02:31.401 --> 02:35.947
‫بعد می‌گفت: «می‌شه سر کلاس بخوانیم،
‫روی صندلی بادی بشینم؟»

02:36.030 --> 02:38.700
‫همه هم می‌گفتن: «آره توله‌سگ بی‌چاره.
‫برو بشین.»

02:40.244 --> 02:43.789
‫علی‌رغم فهرست صفی که معلم
‫درست کرده بود،

02:43.814 --> 02:47.485
‫تا هر روز نوبت یه نفر بشه
‫که روی صندلی بادی بشینه،

02:47.573 --> 02:50.117
‫و همه‌مون کلی صبر کرده بودیم
‫تا نوبتمون برسه.

02:50.214 --> 02:53.884
‫تازه بماند که فهرست صندلی بادی
‫برای این بوده که صبور بودن رو یاد بگیریم.

02:54.551 --> 02:56.321
‫جنابعالی هم وسط صف پریدی.

02:58.430 --> 03:05.229
‫تا حالا دقت کردین اون بچه‌ای که
‫والد بزرگش می‌میره، چقدر توجه می‌گیره؟

03:07.056 --> 03:08.350
‫تا حالا هم شده که...

03:09.397 --> 03:10.481
‫عین من...

03:13.377 --> 03:14.510
‫امیدوار بشین؟

03:21.659 --> 03:23.040
‫یا حتی شده...

03:26.706 --> 03:27.790
‫دعا کنین؟

03:34.589 --> 03:37.759
‫«تو رو خدا یکی از والدهای بزرگ
‫من هم بمیره که در مرکز توجه باشم.»

03:37.842 --> 03:39.243
‫من داشتم. چنین آرزویی داشتم.

03:40.053 --> 03:41.429
‫عده‌ای از شما هم داشتین.

03:42.126 --> 03:45.337
‫شک ندارم که داشتین.
‫چون وقتی جوکم تازه شروع شده بود،

03:45.475 --> 03:47.393
‫داشتین از خنده روده‌بر می‌شدین.

03:49.020 --> 03:52.523
‫اگه چنین آرزویی داشتین،
‫حس بدی نداشته باشین. خب؟

03:52.607 --> 03:54.817
‫آره، واقعا خاطره تلخیه.

03:55.526 --> 03:57.028
‫ولی آخه اون زمان بچه بودین.

03:57.737 --> 03:59.739
‫تازه بماند که وقتی شما بچه بودین،

04:00.204 --> 04:03.957
‫احتمالا چهار والد بزرگتون هنوز زنده بودن.

04:05.954 --> 04:07.622
‫چهار تا عدد کمی نیست.

04:08.590 --> 04:10.208
‫تازه ممکنه زیادی هم باشه.

04:10.291 --> 04:12.543
‫من که حرفی نزدم، دارم از شما می‌پرسم.

04:13.137 --> 04:15.639
‫یه لحظه گوش کنین! من که نمی‌گم...

04:15.797 --> 04:18.258
‫برای مرگ یکی از اعضای
‫مهم خانواده‌تون دعا کنین.

04:19.884 --> 04:23.439
‫آدم که نمی‌خواد مادربزرگ مادریش رو بکشه.
‫آخه رابطه خاصی باهاش داره.

04:24.305 --> 04:28.810
‫تازه پدربزرگ پدری هم نمی‌شه کشت.
‫چون بعدش رفتار پدرتون عجیب می‌شه.

04:30.937 --> 04:34.524
‫خطاب به بچه‌ها می‌پرسم:
‫به نظرتون رفتار باباتون عجیبه؟

04:34.607 --> 04:36.728
‫تازه ندیدین بعد مرگ پدرش چطوری می‌شه.

04:37.130 --> 04:39.523
‫بعدش تازه سفر اکتشافی زندگیش شروع می‌شه.

04:40.655 --> 04:44.659
‫دلش می‌خواد بیشتر عکس خانوادگی بگیرین،
‫ولی توی همه عکس‌ها عصبانی‌تره.

04:46.119 --> 04:49.372
‫«می‌شه حداقل یه عکس خانوادگی بگیریم
‫که همه توش شاد به نظر میایم؟»

04:49.455 --> 04:52.542
‫ما هم می‌گیم: «به نظر نمیاد این جاکش
‫اونقدرها هم شاد باشه.»

05:03.781 --> 05:06.450
‫پس بهتره که آدم اعضای مهم
‫خانواده‌اش رو نکشه.

05:12.812 --> 05:14.072
‫ولی می‌شه یکی از...

05:17.483 --> 05:19.110
‫اعضای غیرمهم رو کشت.

05:23.573 --> 05:24.711
‫فهمیدین کی رو می‌گم.

05:29.245 --> 05:30.245
‫می...

05:35.376 --> 05:37.587
‫می‌تونین مادربزرگ پدریتون رو بکشین.

05:44.231 --> 05:47.776
‫اصلا مگه کسی دلش برای
‫مادربزرگ پدریتون تنگ می‌شه؟

05:51.225 --> 05:55.313
‫در زمان حیاتش که چندان مفید نبوده.

06:00.068 --> 06:04.363
‫اصلا برین از مامان خودتون بپرسین،

06:05.624 --> 06:10.379
‫که به نظرش مادربزرگ پدریتون
‫خوب بارش آورده...

06:11.547 --> 06:13.603
‫و لایق زنده بودن هست یا نه.

06:15.454 --> 06:17.138
‫معلومه که می‌گه نه.

06:18.628 --> 06:20.914
‫مادربزرگ پدری پیرزن نچسبیه.

06:21.631 --> 06:23.466
‫تا حالا هم به کسی خیری نرسونده.

06:24.759 --> 06:26.219
‫ولی الان می‌تونه‌ها.

06:28.221 --> 06:29.388
‫می‌تونه بره بمیره.

06:30.466 --> 06:32.302
‫مرگش هم باید بین سپتامبر و مه باشه.

06:33.810 --> 06:35.228
‫اهالی بوستون، صادقانه بگم:

06:35.353 --> 06:39.065
‫زمانی که من بچه دبستانی بودم،
‫مادربزرگم توی تابستون مرد!

06:41.405 --> 06:42.611
‫دیگه مرگش سودی نداشت.

06:44.841 --> 06:47.094
‫آخه نمی‌شه روز ملی کارگر بری مدرسه،

06:47.990 --> 06:50.535
‫بگی مادربزرگمون هفدهم ژوئیه فوت کرده.

06:50.618 --> 06:53.830
‫«تا الان باید با مرگش کنار می‌اومدی،
‫از روی صندلی بادی گم‌شو ببینم!»

06:59.502 --> 07:03.381
‫معذرت می‌خوام که اجرای امشب رو
‫با چنین خاطره تلخی شروع کردم.

07:04.404 --> 07:07.628
‫آخه نمی‌خواستم خیلی خوش‌بینانه
‫نمایش رو شروع کنم.

07:08.110 --> 07:09.891
‫چند سال اخیرم خیلی عجیب گذشت.

07:10.543 --> 07:12.170
‫مسلما برای شما هم عجیب گذشته.

07:12.682 --> 07:14.892
‫نمی‌خواستم با احساسات ساختگی
‫ازتون استقبال کنم.

07:14.976 --> 07:19.564
‫مثلا بگم: ♪ سلام اهالی بوستون،
‫وقتشه که بخندیم! ♪

07:19.647 --> 07:21.441
‫♪ ماسک‌هاتون رو بدین پایین، ♪

07:21.607 --> 07:23.067
‫♪ که لبخندتون رو ببینم ♪

07:23.192 --> 07:24.694
‫♪ می‌دونین که منظورم چیه ♪

07:24.819 --> 07:26.112
‫♪ همگی قرنطینه شدیم ♪

07:26.195 --> 07:29.449
‫♪ همگی مرکز ترک اعتیاد رفتیم
‫و طلاق گرفتیم، ♪

07:29.532 --> 07:32.994
‫♪ دیگه شهرت و آبروی سابقمون رو نداریم ♪

07:37.248 --> 07:39.250
‫♪ آدم دیگه می‌مونه چی بگه ♪

07:39.417 --> 07:40.918
‫♪ آره بابا! ♪

07:41.002 --> 07:44.130
‫♪ الان بچه‌ها زدن تو خط بو برنهام ♪

07:44.797 --> 07:49.635
‫♪ چون در حال حاضر کمتر از بقیه مشکل‌داره ♪

07:49.719 --> 07:54.432
‫♪ محبوبیت در نوع خودش زندانه، اَه ♪

07:54.515 --> 07:56.225
‫خلاصه نمی‌شد این‌جوری شروع کنم.

07:57.852 --> 07:59.812
‫لطف دارین. خودم ترانه‌اش رو نوشتم.

08:03.816 --> 08:04.901
‫قبل اینکه اجرا رو شروع کنم،

08:04.930 --> 08:08.100
‫از اون آقا کوچولو توی ردیف سوم سوالی دارم.

08:08.237 --> 08:09.530
‫عه، اسمت چیه؟

08:09.614 --> 08:11.782
‫- هنری.
‫- هنری؟ خیلی‌خب هنری.

08:11.807 --> 08:13.934
‫- الان چند سالته؟
‫- یازده.

08:14.076 --> 08:16.996
‫یازده سالته؟ خیلی‌خب.
‫هه‌هه، خیلی هم عالی.

08:19.916 --> 08:22.668
‫اصلا هم با اونجا نشستن...

08:22.752 --> 08:25.671
‫طی اجرا قرار نیست حواسم رو پرت کنی.

08:26.214 --> 08:27.215
‫هنری جان...

08:28.116 --> 08:29.742
‫الهی بمیرم.

08:30.897 --> 08:34.609
‫هنری، نمی‌خوام از اون سوال‌های
‫«می‌دونی من کی‌ام؟» بپرسم.

08:34.864 --> 08:37.742
‫ولی احیانا من رو می‌شناسی؟

08:37.767 --> 08:41.312
‫یا نکنه برنامه پرستار بچه بهم خورد
‫و تو از اینجا سر در آوردی؟

08:43.257 --> 08:46.260
‫من رو می‌شناسی؟ خیلی‌خب.
‫قبلا اجراهام رو دیده بودی؟

08:46.484 --> 08:47.568
‫خیلی‌خب، باشه.

08:47.593 --> 08:50.137
‫دستت درد نکنه که اومدی. اِم...

08:51.668 --> 08:53.962
‫خب...

08:54.500 --> 08:58.045
‫مسائلی که قراره امشب...

08:59.397 --> 09:00.606
‫ازشون صحبت کنم...

09:00.949 --> 09:03.034
‫درمورد کارهایی که اخیرا کردم...

09:06.229 --> 09:07.897
‫معمولا چنین حرفی نمی‌زنم هنری.

09:07.922 --> 09:10.591
‫یعنی به صراحت چنین حرفی نمی‌زنم،
‫ولی تو نکن.

09:12.664 --> 09:13.749
‫متوجه شدی؟

09:13.886 --> 09:16.180
‫تو این کارها رو نکن.

09:18.641 --> 09:20.268
‫الان کلاس ششم هستی؟

09:21.394 --> 09:22.520
‫پنجم؟

09:29.402 --> 09:30.402
‫خیلی‌خب.

09:31.467 --> 09:34.360
‫خب هنری، اگه با اجراهای قبلیم آشنایی داری،

09:34.907 --> 09:36.742
‫الان حال و هوای اجراهام عوض شده.

09:38.040 --> 09:41.585
‫اون زمان که هنوز جوان بودم،
‫رفتارم روی صحنه این‌جوری بود.

09:44.959 --> 09:46.502
‫که خودم هم نمی‌دونم علتش چی بود.

09:51.683 --> 09:53.685
‫ولی اون دوران دیگه گذشته.

09:55.507 --> 09:57.056
‫همین، دیگه حرفی ندارم.

10:03.871 --> 10:04.871
‫خیلی‌خب.

10:06.897 --> 10:08.524
‫بریم که براتون تعریف کنم.

10:46.582 --> 10:52.785
‫«جان مولانی: جی کوچولو»

10:57.114 --> 11:00.993
‫هجدهم سپتامبر سال ۲۰۲۰ بود.

11:02.370 --> 11:05.331
‫هنری، اون زمان تو کلاس سوم بودی و...

11:06.874 --> 11:08.209
‫عازم تعطیلات کریسمس شده بودی.

11:16.092 --> 11:20.596
‫من در همون حین توی نیویورک
‫داشتم ول می‌چرخیدم و...

11:21.149 --> 11:22.943
‫چندان حال خوبی نداشتم.

11:23.219 --> 11:24.219
‫بهم ریخته بودم.

11:24.683 --> 11:27.937
‫در شب هجدهم دسامبر ۲۰۲۰،

11:28.488 --> 11:31.700
‫دوستم به صرف شام من رو
‫به آپارتمانش دعوت کرده بود.

11:31.857 --> 11:32.857
‫هیجان‌انگیزه، مگه نه؟

11:33.317 --> 11:34.317
‫اصلا.

11:35.361 --> 11:37.696
‫همین که رسیدم فهمیدم گول خوردم.

11:39.240 --> 11:40.783
‫قصدشون اصلا مهمونی شام نبود.

11:41.826 --> 11:43.661
‫بلکه دورهمی پادرمیونی بود.

11:44.703 --> 11:45.703
‫اون هم برای من.

11:46.670 --> 11:48.224
‫پادرمیونی کردن برای من...

11:48.833 --> 11:51.136
‫از نظرم بدترین نوع پادرمیونی کردنه.

11:53.003 --> 11:54.797
‫وقتی وارد دورهمی پادرمیونی شدم،

11:55.192 --> 11:58.112
‫فورا متوجه شدم که دورهمی ترک دادن منه.

11:58.400 --> 12:01.737
‫می‌دونین چقدر باید مشکل اعتیاد داشته باشین،

12:01.762 --> 12:05.015
‫که وقتی در خونه رو باز می‌کنین
‫و می‌بینین رفقاتون جمع شدن،

12:05.099 --> 12:07.059
‫اولین برداشتتون اینه که:

12:07.143 --> 12:09.812
‫«لابد دورهمی تشکیل دادن تا من رو ترک بدن».

12:12.148 --> 12:14.900
‫«وگرنه دلیلی نداره که
‫ملت پشت در منتظرم باشن».

12:17.443 --> 12:21.405
‫اون شب که راهی دورهمی خودم شده بودم،
‫چنین فکری می‌کردم:

12:21.615 --> 12:23.576
‫«می‌رم که با رفقای دانشکده شام بخورم!»

12:23.659 --> 12:25.578
‫«می‌رم که با رفقای دانشکده شام بخورم!»

12:25.661 --> 12:27.538
‫«می‌رم که با رفقای دانشکده شام بخورم!»

12:27.621 --> 12:29.290
‫«ست مایرز رو چرا دعوت کردن؟»

12:29.373 --> 12:30.666
‫«کثافت‌ها!»

12:37.534 --> 12:40.759
‫ضمنا دو ساعت هم دیر به دورهمی رسیدم.

12:42.928 --> 12:45.222
‫آخه خبر نداشتم کلی آدم منتظرم بودن.

12:45.764 --> 12:46.807
‫کاش خبر داشتم.

12:46.832 --> 12:48.959
‫در اون صورت هزار ساعت دیرتر می‌رسیدم.

12:51.061 --> 12:53.397
‫خلاصه دو ساعت دیر رسیدم،
‫وقتی هم که رسیدم...

12:53.422 --> 12:55.743
‫همه از دستم «کفری‌تر» شده بودن.

12:56.817 --> 12:58.736
‫می‌گفتن: تازه دیر هم کردی!

12:59.278 --> 13:01.906
‫من هم گفتم: گوش کنین،
‫اگه می‌خواستین زودتر بیام،

13:01.989 --> 13:04.992
‫باید بهم پیام می‌دادین و می‌گفتین
‫«جان، امشب برنامه کوکائینه.»

13:07.244 --> 13:10.122
‫حتی نیم ساعت زودتر می‌اومدم
‫که صندلی‌ها رو بچینیم.

13:12.082 --> 13:16.045
‫علت اینکه دو ساعت دیر کردم،
‫این بود که دو تا توقف شدیدا مهم داشتم.

13:16.629 --> 13:20.049
‫در اولین توقفم،
‫رفتم خونه‌ی ساقی موادم.

13:20.841 --> 13:22.426
‫متأسفانه باید بگم که...

13:22.496 --> 13:23.788
‫رفته بودم مواد بخرم.

13:24.803 --> 13:28.265
‫باید به ساقیم پول نقد می‌دادم،
‫همچنین بابت موادهایی که...

13:28.290 --> 13:30.917
‫چند شب پیش خریده بودم،
‫باید بهش پول نقد می‌دادم.

13:31.060 --> 13:33.187
‫چون محدودیت حساب
‫ونموی گوشیم تموم شده بود.

13:33.896 --> 13:35.689
‫اصلا می‌دونستین محدودیت داره؟

13:36.190 --> 13:39.193
‫می‌شه حساب ونمو رو
‫به صورت هفتگی به حداکثر رسوند.

13:39.902 --> 13:41.862
‫راستی، حالا که اینجا جمع شدین،

13:42.696 --> 13:45.449
‫بذارین به نمایندگی از جامعه‌ی معتادان،

13:46.784 --> 13:48.994
‫درمورد ونمو نکته‌ای رو متذکر بشم.

13:50.621 --> 13:53.749
‫برنامه‌ی ونمو برای خرید و فروش مواده.

13:54.776 --> 13:56.277
‫اصلا برای همین ساخته شده.

13:56.502 --> 14:00.130
‫هیچ‌کدوم ما که توی جهان مواد مخدریم،
‫روحمون هم خبر نداشت...

14:00.214 --> 14:02.258
‫که شما شهروندان عادی،

14:03.384 --> 14:05.469
‫دارین از برنامه‌ی مخصوص ما...

14:07.096 --> 14:10.724
‫برای معاملات مسخره خودتون استفاده می‌کنین.

14:13.143 --> 14:16.814
‫مگه بازار عهد بوق سال ۱۵۵۵ میلادیه؟

14:16.897 --> 14:19.525
‫«بشتابید! بشتابید!»

14:19.568 --> 14:20.568
‫«مرا بنگرید!»

14:20.609 --> 14:23.696
‫«حاضرم غاز چاق و چله‌ی خویش را
‫با ده تربچه معاوضه بنمایم!»

14:24.196 --> 14:25.364
‫«بردار مال خودت.»

14:28.409 --> 14:31.954
‫دومین توقفی که اون شب داشتم،
‫برای خودم هم خیلی جالبه.

14:32.830 --> 14:35.291
‫برنامه شام قرار بود ساعت هفت غروب شروع بشه.

14:35.958 --> 14:37.626
‫من هم رأس ساعت هفت غروب...

14:39.295 --> 14:40.629
‫رفتم موهام رو اصلاح کنم.

14:43.048 --> 14:45.676
‫کاملا هم باور داشتم که می‌تونم
‫به قرار شام برسم.

14:47.924 --> 14:50.389
‫برای اصلاح آخر شب موهام...

14:51.891 --> 14:54.018
‫وارد استودیوی اس‌ان‌ال شدم.

14:54.061 --> 14:55.396
‫که از قضا استودیوی تلویزیونیه،

14:55.871 --> 14:58.957
‫و اصلا آرایشگاه شبانه‌روزی نیست.

15:00.983 --> 15:03.611
‫ولی توی استودیو بخش گریم دارن، خب؟

15:03.636 --> 15:06.264
‫من هم از زمانی که اونجا کار می‌کردم،
‫همچنان کارت ورودم رو داشتم.

15:06.405 --> 15:08.574
‫خلاصه، ساعت هفت غروب بود،

15:09.325 --> 15:10.868
‫در حالی که حسابی کوکائین زده بودم،

15:11.493 --> 15:15.414
‫به طبقه هشتم ساختمان «مرکز راکفلر ۳۰» رفتم،

15:15.497 --> 15:19.126
‫وارد بخش گریم و اصلاح موی
‫برندگان جایزه‌ی اِمی شدم،

15:20.085 --> 15:22.880
‫گفتم: «سلام، می‌شه موهام رو اصلاح کنین؟»

15:24.258 --> 15:28.485
‫جواب دادن: «خیلی شیطونی جان.
‫تو که این هفته میزبان برنامه نیستی.»

15:28.510 --> 15:31.913
‫بعد گفتم: «هه‌هه، سلام،
‫می‌شه موهام رو اصلاح کنین؟»

15:32.905 --> 15:34.617
‫برای شما هم پیش اومده که یه معتاد بیاد...

15:34.642 --> 15:36.852
‫وارد دفتر کارتون بشه
‫و ازتون بخواد موهاش رو اصلاح کنین،

15:36.877 --> 15:39.288
‫شما هم با خودتون بگین:
‫«ای بابا، موهاش رو بزنیم زودتر بره»؟

15:39.445 --> 15:40.488
‫در مورد من هم صدق کرد.

15:43.192 --> 15:45.819
‫من با دو ساعت تأخیر به دورهمی خودم رسیدم.

15:46.362 --> 15:49.531
‫به نقل از دوستانم که اونجا بودن،
‫موقع ورود چنین حرفی زدم:

15:50.240 --> 15:53.535
‫«خیـ...لی‌خب.»

15:55.663 --> 15:57.831
‫تازه از خونه ساقی موادم خارج شده بودم،

15:57.915 --> 15:59.333
‫برای همین فورا داد زدم:

15:59.416 --> 16:02.002
‫«قبل اینکه شروع کنیم،
‫می‌شه یه سر برم مستراح؟»

16:03.754 --> 16:06.131
‫گفتن نمی‌شه. من هم گفتم...

16:07.299 --> 16:09.927
‫بعد خانمی که آورده بودن
‫تا مجابم کنه ترک کنم،

16:09.952 --> 16:11.370
‫اومد سمتم و گفت:

16:11.512 --> 16:12.596
‫«سلام.»

16:13.180 --> 16:15.057
‫من هم گفتم: «از انرژیت خوشم نیومد.»

16:19.128 --> 16:20.964
‫با پای خودم وارد دورهمی ترک دادنم شدم.

16:21.188 --> 16:23.399
‫البته گوش کنین،
‫تمام کسایی که توی دورهمی بودن،

16:23.424 --> 16:24.842
‫حسابی نگرانم شده بودن.

16:24.917 --> 16:27.669
‫یعنی به شدت نگران سلامت جسمی من بودن.

16:27.694 --> 16:32.835
‫ولی وقتی که وارد شدم، از فرط مصرف کوکائین
‫لاغرمردنی شده بودم و مدل موی جدید داشتم.

16:33.913 --> 16:38.626
‫تک‌تکشون نه ماه تمام توی قرنطینه بودن.

16:39.601 --> 16:41.394
‫سر و وضعشون کثافت بود.

16:43.460 --> 16:47.715
‫من توی دورهمی ترک دادنم،
‫بهترین سر و وضع جمع رو داشتم.

16:48.382 --> 16:49.925
‫با اختلاف زیاد.

16:53.804 --> 16:56.098
‫تک‌تکشون عین جری گارسیا بودن.

16:58.142 --> 16:59.560
‫خلاصه وارد اتاق شدم،

16:59.643 --> 17:04.273
‫شش نفر از دوستانم شخصا
‫به نیویورک اومده بودن.

17:04.356 --> 17:08.777
‫شش نفر دیگه از لس‌آنجلس،
‫توی تماس تصویری زوم بودن.

17:09.611 --> 17:11.321
‫شاید با خودتون بگین: «اگه من جات بودم،»

17:11.405 --> 17:13.615
‫«می‌گفتم اگه سلامتی من انقدر براتون مهمه،»

17:13.640 --> 17:15.328
‫«چرا زحمت ندادین بلیت هواپیما بگیرین؟»

17:16.076 --> 17:17.077
‫اصلا نگران نباشین.

17:17.578 --> 17:20.080
‫خودم به دفعات به روشون آوردم.

17:23.167 --> 17:25.544
‫طی همون شب که چند بار اشاره کردم.

17:26.378 --> 17:27.504
‫خانمی که اونجا بود گفت:

17:27.588 --> 17:29.715
‫«بیا، بذار صندلیت رو بیارم.»

17:29.798 --> 17:31.258
‫حتی صندلی مخصوص داشتم.

17:31.925 --> 17:33.552
‫چون گل سرسبد مجلس بودم.

17:34.261 --> 17:38.307
‫وقتی می‌خواستم روی صندلیم بشینم،
‫یکی از دوستانم که اون گوشه بود گفت:

17:38.974 --> 17:40.809
‫«مگه قرار نبود باهاش گلاویز بشیم؟»

17:45.082 --> 17:46.875
‫«قرار نبود چی کار کنین؟»

17:47.799 --> 17:50.218
‫«آخه عین برنامه تلویزیونی دورهمی دیگه...»

17:51.528 --> 17:53.197
‫«فکر کردم قراره باهات گلاویز بشن.»

17:55.240 --> 17:56.950
‫«اون که برنامه شکارِ شکارچیه.»

18:01.955 --> 18:04.685
‫«الان ناراحتی که قرار نیست
‫باهام گلاویز بشن؟»

18:05.125 --> 18:07.169
‫اون هم گفت: «آره، راستش کمی ناراحت شدم.»

18:08.462 --> 18:12.432
‫خلاصه روی صندلیم نشستم.
‫با اون موش‌های خبرچین چشم تو چشم شدم.

18:14.256 --> 18:15.256
‫ببینید.

18:15.815 --> 18:18.757
‫بذارین مسئله‌ای رو بهتون بگم،
‫نمی‌خوام عجیب رفتار کنم‌ها.

18:19.348 --> 18:22.434
‫ولی واقعا دورهمی پرستاره‌ای بود.

18:23.550 --> 18:25.969
‫گروه خوبی شرکت کرده بودن.
‫خیلی گروه خوبی بود.

18:26.688 --> 18:28.732
‫علی‌رغم اینکه وقتی رسیدم خیلی عصبانی شدم،

18:28.757 --> 18:31.009
‫گفتم: «بچه‌های باحالی اومدن.
‫خیلی خوبن...»

18:31.151 --> 18:33.278
‫حتی به نوعی غرورآفرین بود.

18:33.362 --> 18:37.783
‫عین برنامه‌ی «ما دنیا هستیم»،
‫با حضور تمام کمدین‌های...

18:38.617 --> 18:40.285
‫بالای چهل سال بود.

18:41.829 --> 18:43.080
‫تمام کمدین‌ها بودن.

18:43.789 --> 18:46.917
‫ولی هیچ‌کدومشون کل اون شب...

18:47.876 --> 18:50.129
‫هیچ حرف خنده‌داری نزد.

18:51.296 --> 18:55.217
‫چون قبل سر رسیدن من،
‫به همدیگه قول داده بودن...

18:55.300 --> 18:57.344
‫که هیچ جوک و شوخی‌ای نکنن.

19:01.598 --> 19:03.600
‫داشتم دیوانه می‌شدم.

19:04.309 --> 19:07.020
‫روی اون صندلی مسخره نشسته بودم،

19:07.938 --> 19:09.356
‫حسابی نشئه‌ی کوکائین بودم،

19:10.315 --> 19:13.152
‫هیچ‌کس هم اجازه نداد برم مستراح
‫که آبی به سر و صورتم بزنم.

19:14.862 --> 19:18.657
‫بعد بامزه‌ترین آدم‌های جهان
‫بهم زل زده بودن،

19:18.740 --> 19:20.617
‫ولی هیچ شوخی‌ای نمی‌کردن!

19:21.493 --> 19:22.856
‫هر آدمی رو کفری می‌کنه!

19:24.090 --> 19:26.425
‫حتی رفتار فرد آرمیسن جدی بود.

19:28.083 --> 19:30.995
‫اصلا می‌دونین جدی بودن فرد آرمیسن
‫چقدر ضد حال می‌زنه؟

19:32.381 --> 19:34.798
‫نه تقلید صدا کرد، نه صدای شخصیتی رو درآورد.
‫بهم گفت:

19:34.823 --> 19:36.699
‫«ببین جان،»

19:36.724 --> 19:40.561
‫«من عمیقا نگران مشکلاتی‌ام
‫که درگیرشون شدی.»

19:40.586 --> 19:42.589
‫من هم می‌گفتم: «وای، برو بعدی! برو بعدی!»

19:46.310 --> 19:49.229
‫ضمنا این رو بگم،
‫طی برگزاری این دورهمی،

19:49.688 --> 19:53.859
‫تمام تلاشم رو کردم که مرکز ترک اعتیاد نرم.
‫یا به عبارت دیگه: «شکست نخورم».

19:56.695 --> 19:59.656
‫نقشه‌ام این بود که اقتدار اون
‫خانم رهبره رو متزلزل کنم.

20:03.368 --> 20:06.371
‫با خودم گفتم اگه بتونم بقیه رو
‫مجاب کنم تا اقتدارش رو زیر سوال ببرن،

20:07.581 --> 20:10.751
‫لابد کل نقشه‌شون عین
‫خانه‌ای پوشالی خراب می‌شه.

20:11.251 --> 20:13.045
‫به این امید بودم که بگن:

20:13.128 --> 20:15.797
‫«آخه با این مدل مو و اعتماد به نفسش
‫انگار مشکل خاصی نداره،»

20:15.822 --> 20:18.950
‫«اصلا بهتره خودش رو رهبر کنیم
‫و این خانمه رو بفرستیم مرکز ترک اعتیاد.»

20:21.573 --> 20:26.286
‫به جایی رسید که جلوی پنجره‌ی باز
‫ایستاده بودم و پشت هم سیگار می‌کشیدم.

20:26.375 --> 20:28.419
‫اون هم تو دسامبرهای نیویورک.

20:28.644 --> 20:30.729
‫از اون کارهایی که افراد
‫بدون مشکل اعتیاد می‌کنن.

20:31.785 --> 20:35.205
‫برگشتم به خانمه نگاه کردم و گفتم:
‫«اصلا برای صحبت با من آماده شده بودی؟»

20:38.530 --> 20:40.532
‫اون هم گفت: «آره،»

20:40.557 --> 20:43.643
‫«ولی همه که می‌گفتن خیلی آدم مهربونی هستی.»

20:45.244 --> 20:46.995
‫نذار این چهره گولت بزنه.

20:48.131 --> 20:50.466
‫بعد به جایی رسید که ضربه‌ی مهلکم رو زدم.

20:51.299 --> 20:53.509
‫گفتم: «به شرطی می‌رم مرکز ترک اعتیاد،»

20:53.627 --> 20:56.296
‫«که شما هم دیگه مشروب نخورین،»

20:56.922 --> 20:58.674
‫«و دیگه گل نکشین.»

21:05.306 --> 21:07.558
‫سکوتی به کل مجلس حاکم شد.

21:08.684 --> 21:09.935
‫بعد نیک کرول یهو داد زد:

21:10.018 --> 21:12.604
‫«جانی، الکی از مسئله طفره نرو!»

21:14.102 --> 21:17.105
‫آخه روی مخ آدمه که عده‌ای
‫برای ترک کردنش پادرمیونی کنن،

21:17.182 --> 21:19.017
‫در صورتی که خودشون کم مشکل ندارن.

21:20.142 --> 21:22.269
‫عین وقتیه که یکی برای آدم پیام می‌فرسته،

21:22.332 --> 21:24.584
‫ولی پیامشون رو از طریق ایمیل فرستادن.

21:26.948 --> 21:30.076
‫آدم با خودش می‌گه: «باشه،
‫متوجه پیغامت که شدم،»

21:30.414 --> 21:32.749
‫«ولی خواهشا یه تکونی به زندگیت بده.
‫آخه این...»

21:32.833 --> 21:35.460
‫«واقعا از این وضع بدم میاد.
‫با اسم آی‌کلودت پیام اومده.»

21:35.544 --> 21:38.422
‫«اصلا چرا پیامک دادی؟ دیگه نبینم
‫این‌جوری پیامک بدی. خیلی مسخره است.»

21:38.505 --> 21:39.798
‫چون بعدش دو تا صفحه پیامک می‌شه.

21:39.881 --> 21:42.801
‫یکیش همون صفحه پیامک اصلیه،
‫که اسمت رو جوری که می‌خوام ذخیره کردم.

21:42.884 --> 21:45.637
‫اون‌یکی هم همون صفحه‌ی کثافته
‫که تمام حروف اسمت کوچیکه.

21:46.263 --> 21:48.932
‫انقدر هم حروفش زیاده که توی
‫بخش پیش‌نمایش جا نمی‌شه.

21:49.016 --> 21:52.102
‫بعدش هم کلی بهت پیام می‌دن
‫تا بپرسن همچنان از ایمیلشون میاد یا نه:

21:52.185 --> 21:54.980
‫«سلام، هنوز پیام‌هام از ایمیلم برات میاد؟»

21:55.063 --> 21:56.231
‫«ها، چه عجیب.»

21:56.315 --> 21:58.233
‫«هنوز پیام‌هام از ایمیلم برات میاد؟»

21:58.317 --> 21:59.568
‫«ها، چه عجیب.»

21:59.651 --> 22:04.072
‫حتی با آدرس ایمیلشون
‫با آدم تماس تصویری فیس‌تایم می‌گیرن.

22:06.491 --> 22:09.077
‫مگه دارین از آی‌پد یه بچه تماس می‌گیرین؟

22:13.582 --> 22:16.626
‫اون شب واقعا رفتار زشتی داشتم.
‫خودم هم متوجهم.

22:16.651 --> 22:19.570
‫آخه ببینید، خیلی از دستشون عصبانی بودم.

22:20.295 --> 22:23.040
‫خیلی از دستشون کفری بودم.

22:24.009 --> 22:25.761
‫چون گولم زده بودن.

22:26.720 --> 22:29.848
‫آخه شما به اصل ماجرا که نگاه کنی،
‫می‌فهمی دورهمی ترک دادن شوخی خرکیه.

22:33.185 --> 22:36.955
‫باهام شوخی خرکی کردن،
‫می‌خواستن بهم بگن زندگیم رو چطور پیش ببرم،

22:36.980 --> 22:41.151
‫می‌خواستن اختیار زندگیم دستشون باشه
‫و چند ماه من رو به مرکز ترک اعتیاد بفرستن.

22:41.234 --> 22:44.196
‫حس می‌کردم مقابلشون اختیار ندارم،
‫کلی هم ازشون عصبانی بودم.

22:44.821 --> 22:47.157
‫ولی الان که به اون شب فکر می‌کنم،

22:47.741 --> 22:51.286
‫الان که بیست و ششم فوریه ۲۰۲۳ است،

22:52.621 --> 22:54.463
‫که از قضا یکی از بدترین روزهای ساله،

22:57.899 --> 23:01.737
‫اینکه الان کنار شما جماعت محشر هستم،
‫همراه شاگرد اول کلاس پنجمی‌مون...

23:11.681 --> 23:13.558
‫خلاصه این اجرا و اینکه الان اینجام،

23:13.642 --> 23:17.562
‫باور کنین، تازه می‌فهمم که دوستانم
‫چه لطفی بهم کردن.

23:17.646 --> 23:21.983
‫دورهمی تشکیل دادن، مشکلاتم رو بازگو کردن،
‫زندگیم رو هم نجات دادن.

23:23.110 --> 23:25.278
‫خب حالا. بسه، دست نزنید.

23:27.691 --> 23:29.777
‫نمی‌خواد به افتخار اون‌ها وایستین...

23:31.222 --> 23:32.734
‫ازشون به اندازه کافی تقدیر شده.

23:36.222 --> 23:37.307
‫ضمنا،

23:37.457 --> 23:41.419
‫خودشون هم مطلع هستن
‫که چه کار خوبی کردن.

23:42.671 --> 23:46.341
‫چون خیلی بحثش رو پیش می‌کشن.

23:48.635 --> 23:49.635
‫همچنین...

23:51.221 --> 23:54.766
‫آخه هنوز از دستشون کفری‌ام.

23:55.448 --> 23:58.243
‫ازشون ممنونم‌ها. خیلی هم ممنونم.

23:58.649 --> 24:02.617
‫آخه کاش همین یه حس رو داشتم، ولی ندارم.

24:03.848 --> 24:05.639
‫بلکه دو احساس رو دارم.

24:06.695 --> 24:08.530
‫همچنان از دستشون عصبانی‌ام.

24:09.322 --> 24:10.574
‫آخه... بذارین بگم.

24:12.784 --> 24:14.119
‫می‌دونین چه حسی داره که...

24:14.744 --> 24:18.081
‫دوازده نفر زندگیتون رو نجات بدن؟

24:19.749 --> 24:21.084
‫تعدادشون خیلی زیاده.

24:23.211 --> 24:25.422
‫با چهار نفر هم که می‌تونستن موفق بشن.

24:26.506 --> 24:28.592
‫حالا اون هشت نفری که
‫اضافه بودن رو نام نمی‌برم.

24:32.682 --> 24:35.936
‫در عوض، الان تا آخر عمرم،

24:37.058 --> 24:39.561
‫دوازده نفر رو توی زندگیم دارم،

24:39.644 --> 24:41.813
‫که اگه باهاشون شام برم بیرون، باید بگم:

24:41.897 --> 24:44.900
‫«نکن، خودم حساب می‌کنم. بس کن!»

24:45.859 --> 24:47.819
‫«عه! می‌گم بسه. تعارف نکن.»

24:48.653 --> 24:50.322
‫«ناسلامتی جونم رو نجات دادی...»

24:54.034 --> 24:55.943
‫«اون هم از پشت تماس تصویری.»

25:08.924 --> 25:11.259
‫اگه از شما کسی مرکز ترک اعتیاد رفته،

25:11.343 --> 25:12.677
‫احتمالا این مسئله رو می‌دونه،

25:13.261 --> 25:15.847
‫ولی هیچ‌کس حق نداره با خودش
‫مواد توی مرکز ترک اعتیاد ببره.

25:17.298 --> 25:20.710
‫نمی‌دونم یادتونه قبل اینکه
‫وارد مجلس دورهمی بشم،

25:21.240 --> 25:22.991
‫اول کجا توقف کردم یا نه،

25:23.241 --> 25:25.618
‫ولی بعد همون دورهمی رفتم مرکز ترک اعتیاد،

25:25.643 --> 25:28.604
‫کلی هم مواد مخدر همراهم بود.

25:29.593 --> 25:33.263
‫جونم براتون بگه در اون زمان به کوکائین،

25:33.385 --> 25:36.472
‫آدرال، زاناکس، کلونازپام،

25:36.576 --> 25:37.702
‫با اکسی‌کدون اعتیاد داشتم.

25:38.550 --> 25:40.202
‫ملقب به مواد ویژه‌ی پراویدنس.

25:43.661 --> 25:45.580
‫منظورم پراویدنس توی رود آیلنده.

25:45.710 --> 25:48.463
‫برای مخاطبان سرتاسر جهانمون بگم،
‫اسم شهری همین حوالیه،

25:49.286 --> 25:51.163
‫که هیچ‌کدوممون جدی نمی‌گیرمش.

25:54.427 --> 25:55.428
‫اِم...

25:56.763 --> 25:57.973
‫خیلی شهر مسخره‌ایه.

26:01.434 --> 26:04.020
‫خلاصه رفتم مرکز ترک اعتیاد.
‫در همون حین همراهم...

26:04.104 --> 26:07.440
‫یه کیسه سی میلی‌گرمی آدرال بود،

26:07.524 --> 26:10.110
‫یه کیسه پر زاناکس بود،

26:10.193 --> 26:11.987
‫سه گرم کوکائین بود،

26:12.696 --> 26:15.282
‫به همراه دو هزار دلار نقد.

26:16.658 --> 26:19.995
‫پس فهمیدین که اون آخر هفته
‫برنامه‌ام رفتن به مرکز ترک اعتیاد نبود.

26:22.430 --> 26:25.183
‫خلاصه ساعت چهار صبح
‫رسیدم به مرکز ترک اعتیاد،

26:25.259 --> 26:27.220
‫به مست میز پذیرش رفتم.

26:27.377 --> 26:30.964
‫خانمی که پشت میز بود گفت:
‫«در حال حاضر مواد همراهتون ندارین؟»

26:31.047 --> 26:33.383
‫جواب دادم: «بله که ندارم.»

26:34.259 --> 26:36.845
‫«امکانش هست یه سر برم مستراح؟»

26:37.971 --> 26:40.890
‫دو نفر من رو محکم گرفتن.
‫کت زمستونی‌ام رو از تنم در آوردن،

26:40.974 --> 26:42.517
‫شروع کردن جیب‌های کتم رو گشتن.

26:42.600 --> 26:45.437
‫حتی جیب زیپ‌دار داخل کتم رو گشتن.

26:45.462 --> 26:48.340
‫با خودم گفتم: «از کجا فهمیدن
‫که داخل کتم جیب زیپ‌دار داره؟»

26:49.566 --> 26:51.985
‫«به عمرم نشده بود کسی
‫اون جیب مخفیه رو پیدا کنه.»

26:52.902 --> 26:53.987
‫اون جیب رو هم گشتن.

26:54.012 --> 26:59.017
‫بعد تمام قرص‌هام و پول‌های نقدم
‫و کل دو گرم کوکائینم رو پیدا کردن.

26:59.159 --> 27:01.161
‫یادتونه گفتم سه گرم داشتم؟

27:01.244 --> 27:03.204
‫خب، کلی ازش رو توی ماشین زدم.

27:03.288 --> 27:05.749
‫کلی دیگه هم...

27:05.832 --> 27:07.542
‫توی مستراح پمپ بنزین که بودم،

27:07.625 --> 27:10.170
‫روی جایگاه عوض کردن پوشک بچه
‫که عکس کوالا داره، زدم.

27:12.339 --> 27:13.339
‫به چی می‌خندین؟

27:13.965 --> 27:15.592
‫اصلا واسه همین درستشون کردن.

27:17.302 --> 27:20.513
‫خیال کردین قراره بچه آدم رو...

27:20.597 --> 27:23.266
‫بذارن روی اون دستگاه که شبیه تله موشه؟

27:25.518 --> 27:28.276
‫ندیدین ملت چقدر علامت‌های گانگستری
‫روی سطحش حکاکی می‌کنن؟

27:29.686 --> 27:31.771
‫واسه این ساختن کوکائین رو روش با دماغ بکشی.

27:32.233 --> 27:36.778
‫آدم وقتی معتاد کوکائین باشه،
‫جهان رو به چشم سطوح مصرفش می‌بینه.

27:39.657 --> 27:42.452
‫خلاصه توی جیبم رو گشتن،
‫تمام قرص‌هام و...

27:42.535 --> 27:46.122
‫کوکائین و پول نقدم رو پیدا کردن.
‫بعد که بهم زل زدن،

27:46.206 --> 27:51.461
‫من گفتم: «عه، امان از این
‫کت‌های زمستونی قدیمی.»

27:55.840 --> 27:57.675
‫با این پدیده که آشنایی دارین.

27:57.759 --> 28:00.470
‫مثل وقتی که می‌رین سراغ ژاکت‌های قدیمیتون،

28:00.553 --> 28:03.556
‫یهو می‌گین: «پنج هزار دلار نقد
‫و سه و نیم گرم کوکائین توشه؟»

28:06.476 --> 28:08.603
‫«مال شبیه که رفته بودیم سرود بخونیم.»

28:12.223 --> 28:14.684
‫«امان از این کت‌های زمستونی قدیمی.»

28:16.736 --> 28:20.824
‫بعد حتی داروهای تجویزیم رو ازم گرفتن.

28:21.658 --> 28:22.951
‫که برام تجویز شده بود.

28:23.648 --> 28:26.276
‫منظورم قرص‌هایی که توی خیابون خریدم نیست.

28:26.301 --> 28:30.138
‫داروهای تجویزشده‌ای
‫که اسمم روش نوشته شده بود.

28:30.333 --> 28:32.460
‫همه‌شون رو ازم گرفتن،

28:32.485 --> 28:33.736
‫صرفا به این خاطر...

28:34.257 --> 28:37.844
‫که اصلا کسی حق نداشته
‫چنین دارویی رو برام تجویز کنه.

28:41.094 --> 28:43.012
‫ولی آخ، چه کلکسیون قرصی داشتم.

28:44.265 --> 28:47.853
‫چقدر زحمت کشیدم.
‫چقدر پای اون نسخه‌ها وقت گذاشتم.

28:49.269 --> 28:52.605
‫اصلا می‌دونین چقدر سخته
‫که آدم یه دکتر رو مجاب کنه،

28:53.481 --> 28:57.610
‫تا دارویی رو براش تجویز کنه،
‫که بهش نیازی نداره؟

28:59.863 --> 29:01.531
‫اصلا هم سخت نیست.

29:03.032 --> 29:05.535
‫خیلی هم آسونه. عین آب خوردنه.

29:05.618 --> 29:08.538
‫بذارین بگم چطوری انجام بدین.
‫البته شما چنین کاری نکنین.

29:08.563 --> 29:10.774
‫ولی اگه کردین، شک نکنین جواب می‌ده.

29:12.208 --> 29:13.209
‫اِم...

29:13.246 --> 29:16.165
‫وارد سایت خدمات درمانی وب‌ام‌دی بشین.

29:17.500 --> 29:20.586
‫فهرست دکترهای محلی رو باز کنین.

29:20.717 --> 29:23.636
‫خب؟ بعد ترتیب‌بندی فهرست رو...

29:24.137 --> 29:27.432
‫بر اساس کمترین امتیازها تنظیم کنین.

29:28.892 --> 29:30.894
‫لازم نیست زیاد بگردین.

29:33.062 --> 29:36.149
‫فقط کافیه توی محل خودتون،
‫دکتری رو پیدا کنین...

29:36.941 --> 29:39.319
‫که کمترین امتیاز رو داره.

29:40.445 --> 29:43.907
‫چون این آدم از خداشه که شما به مطبش برین.

29:46.576 --> 29:48.119
‫آیا این شخص دکتر بدیه؟

29:48.912 --> 29:49.954
‫نه‌خیر.

29:52.207 --> 29:53.792
‫بلکه بهترین دکتره.

29:57.118 --> 29:58.118
‫پسر...

30:02.425 --> 30:04.010
‫وقتی وارد مطبش می‌شین،

30:04.583 --> 30:06.793
‫عین فیلم «ناخدا فیلیپس» می‌شه.

30:06.829 --> 30:10.328
‫می‌تونین بهش بگین:
‫«ببین من رو... الان دکتر منم!»

30:13.112 --> 30:14.780
‫می‌تونین از کامپیوترش استفاده کنین.

30:17.172 --> 30:18.798
‫برین اخبار یاهو رو بخونین.

30:19.797 --> 30:23.635
‫من دکتری توی نیویورک داشتم،
‫که فقط برام نسخه می‌نوشت.

30:23.905 --> 30:25.156
‫به نام دکتر مایکل.

30:25.240 --> 30:26.449
‫فامیلی هم نداریم.

30:27.704 --> 30:29.873
‫البته منظورم این نیست که
‫نمی‌خوام هویتش رو فاش کنم.

30:30.453 --> 30:32.497
‫آخه خودش فامیلیش رو بهم نگفت.

30:33.998 --> 30:35.500
‫حتی قبل دوران کووید،

30:35.583 --> 30:39.045
‫دکتر مایکل همیشه توی آپارتمانش
‫واقع در سکِند اَوِنو کار می‌کرد.

30:39.587 --> 30:40.797
‫واقعا عجیبه دیگه.

30:42.382 --> 30:44.133
‫وقتی پیش دکتر مایکل می‌رفتم،

30:44.217 --> 30:47.629
‫در مطبش رو می‌زدم،
‫همیشه موقع باز کردن می‌گفت:

30:47.654 --> 30:50.574
‫«همسرم مینروا خوابیده.»

30:51.432 --> 30:53.977
‫با لحن شکاکانه‌ای می‌گفت.
‫ولی منظورش این نبود که...

30:54.060 --> 30:56.229
‫«زیاد سر و صدا نکن.»
‫انگار می‌خواست بگه:

30:56.305 --> 30:59.801
‫«من اصلا پیش پات همسرم مینروا رو نکشتم!»

31:01.818 --> 31:04.153
‫بعد وارد آشپزخانک آپارتمان می‌شدیم.

31:04.988 --> 31:07.657
‫اگه بگم «آشپزخانه» که اغراق کردم.

31:08.783 --> 31:10.285
‫قرارمون رو هم اونجا می‌ذاشتیم.

31:10.994 --> 31:13.580
‫بهش می‌گفتم: «کلونازپام می‌خوام».

31:14.497 --> 31:16.165
‫اون هم می‌گفت: «باشه».

31:17.792 --> 31:19.377
‫بعد حین نوشتن اسم دارو و...

31:19.402 --> 31:22.030
‫پاره کردن کاغذش می‌پرسید:
‫«عه، راستی برای چی می‌خوای؟»

31:22.755 --> 31:25.008
‫من هم می‌گفتم: «مشکل اضطراب دارم.»

31:25.091 --> 31:27.218
‫اون هم می‌گفت:
‫«آها، پس حتما باید مصرف کنی.»

31:29.431 --> 31:31.725
‫بعد دکتر مایکل همیشه می‌گفت:

31:31.890 --> 31:34.809
‫«راستی، می‌خوای برات واکسن آنفلوانزا بزنم؟»

31:35.977 --> 31:37.061
‫آخی...

31:38.479 --> 31:41.357
‫خیلی دلش می‌خواست عین دکترهای واقعی باشه.

31:42.859 --> 31:44.485
‫من هم می‌گفتم: «نه مایکل جان،»

31:44.569 --> 31:47.572
‫«همین‌جوریش این ماه دو تا
‫واکسن آنفلوانزا بهم زدی.»

31:47.655 --> 31:49.073
‫«خیلی حالم عجیب شده.»

31:50.325 --> 31:51.701
‫«حس می‌کنم ناخوش‌احوالم.»

31:53.870 --> 31:56.623
‫بعد می‌پرسید: «آمپول ب‌دوازده نمی‌خوای؟»

31:56.706 --> 31:58.458
‫«آمپول تقویتی نمی‌خوای؟»

31:58.541 --> 32:02.754
‫خلاصه همیشه می‌خواست یه آمپولی بهم بزنه.

32:02.837 --> 32:06.257
‫چون ظاهرا... علاقه عجیبی داشت.

32:07.008 --> 32:10.637
‫آخه ببینید، یکی به اسم دکتر مایکل
‫که مطبش توی خونه‌اش هست،

32:10.720 --> 32:11.888
‫قطعا علایق عجیبی داره.

32:12.931 --> 32:16.601
‫علاقه عجیب مایکل این بود که
‫خوشش می‌اومد آقایون...

32:16.684 --> 32:19.729
‫توی آپارتمانش لباسشون رو در بیارن.

32:20.695 --> 32:24.115
‫شما با شنیدنش حالتون بد می‌شه،
‫ولی من خیلی وقته باهاش کنار اومدم.

32:24.305 --> 32:27.892
‫ضمنا اگه فکر کردین آخر این داستان،

32:28.029 --> 32:31.574
‫قراره بگم که بهش گفتم:
‫«معلومه که در نمیارم»،

32:31.658 --> 32:34.118
‫قراره کلی توی ذوقتون بخوره.

32:35.986 --> 32:38.489
‫خلاصه ما دو نفر همیشه بازی
‫مخصوص خودمون رو داشتیم.

32:38.706 --> 32:41.084
‫من آستین تی‌شرتم رو بالا می‌زدم،

32:41.167 --> 32:44.837
‫بعد مایکل با سرنگ می‌اومد و می‌گفت:

32:44.921 --> 32:45.964
‫«اِم...»

32:47.215 --> 32:49.550
‫«باید کلا لباست رو در بیاری.»

32:55.306 --> 32:58.101
‫من با خودم می‌گفتم در ازای
‫سی میلی‌گرم کلونازپام و دو تا نسخه؟

33:00.730 --> 33:04.157
‫البته از حق نگذرم بعد این کارم
‫داستان تعرض جنسی تموم می‌شد.

33:04.182 --> 33:05.725
‫پس لابد علاقه عجیبش همین بود.

33:05.858 --> 33:08.820
‫صرفا می‌خواست آقایون لباسشون رو در بیارن.

33:08.903 --> 33:12.657
‫یا شاید من جوری هستم که
‫تا لباسم رو در میارم،

33:13.282 --> 33:15.326
‫بقیه رو از تعرض جنسی منصرف می‌کنم.

33:19.205 --> 33:21.290
‫راستش از این داستان می‌شه
‫دو درس زندگی گرفت.

33:21.916 --> 33:24.335
‫درس اول: دیگه روشش رو فهمیدین.

33:26.629 --> 33:27.797
‫قبلا که بلد نبودین.

33:29.479 --> 33:31.356
‫درس دوم اینه:

33:31.592 --> 33:36.139
‫درسته که آدم باید واکسن و تقویتی
‫و کلی دارو مصرف کنه. ولی...

33:37.890 --> 33:40.435
‫امروزه وقتی از ملت می‌شنوین:

33:40.518 --> 33:42.895
‫«حرف دکتر رو گوش کن»...

33:45.440 --> 33:49.527
‫هر موقع که شنیدین یکی گفته
‫«حرف دکتر رو گوش کن»، یادتون باشه...

33:50.278 --> 33:52.864
‫گوشه‌ای از این جهان،
‫در یک آشپزخانک آپارتمان...

33:54.115 --> 33:55.783
‫دکتر مایکل نشسته.

33:56.855 --> 33:58.774
‫اگر هم انقدر آدم معتمدیه،

33:59.704 --> 34:02.582
‫پس چرا مینروا همیشه خوابه؟

34:06.461 --> 34:08.212
‫خلاصه نسخه‌هام رو گرفتن.

34:10.965 --> 34:12.216
‫کل نسخه‌هام رو ازم گرفتن.

34:12.300 --> 34:14.969
‫این اتفاقات مال ساعت چهار صبحیه...

34:15.053 --> 34:16.763
‫که برای بار اول وارد مرکز ترک اعتیاد شدم.

34:16.846 --> 34:19.057
‫حالا دوازده ساعت به جلو برسیم.

34:19.140 --> 34:21.017
‫به ساعت چهار عصر همون روز می‌رسیم.

34:21.100 --> 34:25.104
‫بهم توی درمانگاه اتاق دادن.
‫درمانگاه سم‌زدایی مرکز ترک اعتیاد.

34:25.188 --> 34:28.733
‫به خاطر موادی که توی سیستم بدنم بود،
‫چهار پنج روز اولی که اونجا بودم،

34:28.816 --> 34:31.861
‫باید بدنم سم‌زدایی می‌شد.
‫خلاصه توی اتاق درمانگاه بودم.

34:31.944 --> 34:34.781
‫تا اون لحظه دوازده ساعت می‌شد
‫که توی مرکز ترک اعتیاد بودم.

34:34.864 --> 34:37.158
‫طی این دوازده ساعت که نخوابیدم.

34:37.299 --> 34:39.969
‫که سر جمع تا اون لحظه می‌شد...

34:39.994 --> 34:41.746
‫پنجاه ساعت که بیدار بودم.

34:41.829 --> 34:46.334
‫دکترها هم سعی داشتن کلی دارو بهم بدن
‫که من آروم بشم.

34:46.417 --> 34:51.464
‫ولی در اون مرحله از زندگیم،
‫تحمل فرابشری نسبت به آرام‌بخش داشتم.

34:51.547 --> 34:54.050
‫هر دارویی که بهم می‌دادن،
‫ذره‌ای روی آروم شدنم تأثیر نداشت.

34:54.133 --> 34:57.929
‫مثل راسپوتین کبیر شده بودم،
‫هیچ‌کس من رو به زانو در نمی‌آورد.

35:00.723 --> 35:04.602
‫در همون لحظه، دکتر مجرب و کاربلدی...

35:05.353 --> 35:07.396
‫وارد اتاق درمانگاهم شد.

35:07.480 --> 35:10.024
‫اگه شما هم چند سال متوالی...

35:10.942 --> 35:12.568
‫فقط پیش دکتر مایکل رفته باشین،

35:12.652 --> 35:16.447
‫از دیدن دکتر مجرب و کاربلند وحشت می‌کنین.

35:17.156 --> 35:18.783
‫عین جنگیرها بود.

35:19.450 --> 35:22.286
‫طرف وارد شد و گفت:
‫«سلام، من دکتر هنری فورد اسکو هستم.»

35:22.370 --> 35:25.039
‫من هم گفتم: «نه! دو تا اسم داره!»

35:26.165 --> 35:28.543
‫«نه!»

35:28.626 --> 35:31.003
‫«آخ! راستی...»

35:31.921 --> 35:35.174
‫«می‌خوای پیرهنم رو برات در بیارم؟ ها؟»

35:36.008 --> 35:37.802
‫«خوشت اومد؟»

35:38.803 --> 35:40.596
‫«عشق می‌کنی؟»

35:41.931 --> 35:45.184
‫«تو دیگه چه دکتری هستی؟ ها؟»

35:46.477 --> 35:48.855
‫«خانمت مرده؟»

35:56.237 --> 35:57.947
‫سر دکتره داد و بیداد کرده بودم.

35:58.879 --> 36:01.048
‫می‌گفتم:‌ «کلونازپام من چی شد؟»

36:02.218 --> 36:05.137
‫«نمی‌شه که بهتون کلونازپام بدیم.»

36:05.288 --> 36:06.664
‫«چرا نشه؟»

36:07.947 --> 36:09.449
‫«اینجا مرکز ترک اعتیاده.»

36:11.333 --> 36:14.503
‫«طبق قانون ایالتی پنسیلوانیا،»

36:14.714 --> 36:16.841
‫«حق ندارم بهتون مخدر درجه دو بدم.»

36:17.425 --> 36:18.509
‫من هم گفتم:

36:18.593 --> 36:20.344
‫«قانون ایالتی پنسیلوانیا؟»

36:20.428 --> 36:23.097
‫«خب، اصلا می‌خوای یه داروخونه
‫توی نیو جرسی پیدا کنیم؟»

36:24.657 --> 36:26.742
‫آخه من فکر می‌کردم...

36:26.893 --> 36:30.104
‫داشت از مشکلی حرف می‌زد،

36:31.480 --> 36:33.316
‫که بینمون مشترک بود.

36:37.737 --> 36:39.155
‫فکر می‌کردم منظورش اینه: «ببین...»

36:39.238 --> 36:41.782
‫«از خدامه قرصی که می‌خوای رو بهت بدم.»

36:41.866 --> 36:44.535
‫«معلومه که جوان به شدت سالمی هستی،»

36:45.244 --> 36:48.581
‫«که طی دوازده ساعت اخیر،»

36:48.664 --> 36:50.875
‫«توی لباس بیمارستان
‫و کتونی‌های نیو بالانست،»

36:50.958 --> 36:53.002
‫«داری ورجه‌وورجه می‌کنی.»

36:53.085 --> 36:55.880
‫«ولی قوانین پنسیلوانیا دستم رو بسته!»

36:55.963 --> 37:01.552
‫«عه، عه، عه. جناب دکتر!
‫اصلا می‌خوای بریم داروخانه نیوجرسی؟»

37:02.136 --> 37:05.306
‫«وای خدا. تا به حال کسی
‫چنین نقشه‌ای نکشیده بود.»

37:06.182 --> 37:09.435
‫«به عمرم معتادی به باهوشی تو ندیده بودم.»

37:11.354 --> 37:13.522
‫«بدو که بریم سوار ماشینم بشیم.»

37:13.606 --> 37:16.776
‫«کاملا مشخصه که صلاحیت ترخیص رو داری.»

37:18.444 --> 37:20.112
‫این‌ها که گفتم چهار عصر بود.

37:20.821 --> 37:24.742
‫سه ساعت بعد، یعنی ساعت هفت عصر،
‫بالأخره به خواب رفتم.

37:25.368 --> 37:28.746
‫انقدر دارویی به اسم لیبریوم بهم دادن،
‫که بالأخره بیهوش شدم.

37:29.705 --> 37:32.750
‫حتی پرستاری توی اتاق گذاشتن،

37:33.334 --> 37:34.877
‫تا مطمئن بشه که خوابیدم،

37:35.419 --> 37:37.004
‫چون خیلی دردسر درست کرده بودم.

37:38.172 --> 37:42.176
‫نمی‌دونم از چه بابت انقدر نگران شده بودن.

37:42.885 --> 37:45.513
‫ولی ممکنه نگرانیشون
‫از این بابت باشه که گفتم:

37:46.639 --> 37:48.683
‫«می‌خوام وانمود کنم که خوابم برده.»

37:49.725 --> 37:53.688
‫«بعد که شما فکر کردین خوابیدم
‫و از اتاقم خارج شدین،»

37:53.771 --> 37:56.646
‫«دمم رو می‌ذارم روی کولم
‫و از این مرکز فرار می‌کنم.»

37:57.358 --> 38:01.612
‫شاید اینکه چنین حرفی رو دو بار،

38:01.696 --> 38:03.864
‫با صدای بلند به دو پرستار زدم،

38:04.573 --> 38:06.534
‫باعث شد کمی بهم شک کنن.

38:07.994 --> 38:10.496
‫ولی واقعا خوابم برده بود.
‫کاملا بیهوش شده بودم.

38:10.579 --> 38:14.292
‫پرستاری توی اتاقم بود که
‫مطمئن بشه بیدار نشم.

38:14.375 --> 38:17.962
‫بغل میز کنار تختم روی صندلی نشسته بود.
‫من هم که روی صندلی خواب بودم.

38:18.045 --> 38:22.008
‫گوشی من روی میزی بود
‫که بین تخت و صندلی پرستاره بود.

38:22.091 --> 38:25.553
‫خب؟ درست در همون لحظه،
‫یعنی ساعت هفت عصر،

38:25.636 --> 38:28.681
‫پیت دیویدسون که دوست خوبم باشه،
‫باهام تماس می‌گیره.

38:28.764 --> 38:31.809
‫پیت... بله، همون رو می‌گم.
‫پیت...

38:31.934 --> 38:34.687
‫از اونجا که اون شب بلیت پرواز داشت،
‫توی دورهمی من حضور نداشت.

38:34.770 --> 38:38.190
‫ولی هواپیماش فرود اومده بود، متوجه شد
‫که مرکز ترک اعتیادم و نگرانم شده بود.

38:38.274 --> 38:39.734
‫برای همین باهام تماس گرفت.

38:39.817 --> 38:41.027
‫نکته جالبی رو درمورد پیت بگم.

38:41.736 --> 38:44.613
‫این آدم به طور دائم سیم‌کارت عوض می‌کنه.

38:45.239 --> 38:47.616
‫من که علتش رو نمی‌دونم.
‫مربوط به زندگی خودشه.

38:50.036 --> 38:52.413
‫ولی هر یک ماه و نیم پیش میاد که
‫پیامی از پیت برام بیاد:

38:52.438 --> 38:54.274
‫«داداش، پیتم. خط جدیدم اینه.»

38:55.082 --> 38:57.043
‫من جواب می‌دم: «یه عکس بفرست تا باورم بشه.»

38:57.126 --> 38:58.753
‫اون هم یه عکس این‌شکلی می‌فرسته.

39:00.046 --> 39:01.547
‫بعد هم شماره‌اش رو ذخیره می‌کنم.

39:01.630 --> 39:05.551
‫به مدت طولانی با هر خطی پیام می‌داد
‫من همون «پیت دیویدسون» ذخیره می‌کردم.

39:05.634 --> 39:09.263
‫به جایی رسیده بود که توی فهرست مخاطبانم،
‫نُه تا پیت دیویدسون داشتم.

39:09.347 --> 39:13.392
‫که تعداد زیادی پیت دیویدسون محسوب می‌شه.

39:15.811 --> 39:16.896
‫خلاصه...

39:19.106 --> 39:23.319
‫محض اینکه انقدر یه‌جور نباشه،
‫با اسم اشخاص مشهور دیگه،

39:23.402 --> 39:24.653
‫شماره‌اش رو ذخیره می‌کردم.

39:24.737 --> 39:28.699
‫مثلا یه مدت شماره‌اش رو به اسم
‫رادنی دنجرفیلد توی گوشیم داشتم.

39:29.712 --> 39:31.589
‫هفته‌ای که رفتم مرکز ترک اعتیاد،

39:31.626 --> 39:34.712
‫شماره‌اش رو به اسم
‫آل پاچینو ذخیره کرده بودم.

39:37.541 --> 39:38.751
‫خلاصه...

39:38.776 --> 39:40.069
‫من که روی تخت خواب بودم.

39:40.795 --> 39:42.296
‫پرستاره هم مواظبم بود.

39:42.880 --> 39:44.715
‫گوشی من دقیقا کنار پرستاره بود.

39:45.216 --> 39:47.551
‫بعد پیت دیویدسون...

39:47.635 --> 39:51.013
‫به دفعات زیادی باهام تماس می‌گیره.

39:51.889 --> 39:54.266
‫ولی صحنه‌ای که پرستار دیده بود،

39:59.313 --> 40:01.565
‫این بود که این بیمار بیهوش...

40:02.316 --> 40:03.901
‫نه فقط یکی...

40:04.777 --> 40:06.070
‫نه حتی دو تا...

40:07.029 --> 40:10.491
‫بلکه دو تماس از دست رفته...

40:11.534 --> 40:13.202
‫از بازیگر برنده‌ی اسکار...

40:15.496 --> 40:17.081
‫یعنی آل پاچینو داره.

40:19.333 --> 40:23.754
‫پس... یک‌راست بیدارم می‌کنه.

40:29.860 --> 40:31.111
‫البته تقصیری هم نداره.

40:31.262 --> 40:33.013
‫من هم بودم کنجکاو می‌شدم.

40:34.598 --> 40:38.185
‫از خواب بیدار شدم،
‫دیدم داره تکونم می‌ده و می‌گه:

40:38.269 --> 40:40.646
‫«یکی داره بهت زنگ می‌زنه!»

40:42.773 --> 40:44.900
‫انقدر بی‌حال بودم که واکنشم این بود.

40:45.651 --> 40:47.528
‫خسته و بی‌حال برگشتم سمتش.

40:47.611 --> 40:48.779
‫به گوشیم نگاه انداختم.

40:48.863 --> 40:51.824
‫دیدم که روش نوشته: «تماس از آل پاچینو».

40:52.375 --> 40:55.670
‫متوجه شدم که یعنی پیت دیویدسون
‫داره بهم زنگ می‌زنه.

40:56.203 --> 40:59.123
‫ولی این رمز پیچیده رو
‫به پرستاره توضیح ندادم.

41:00.332 --> 41:02.209
‫صرفا جلوش جواب دادم.

41:03.118 --> 41:04.600
‫گفتم: «الو؟»

41:06.855 --> 41:08.232
‫«آخ، ستون...»

41:10.301 --> 41:12.011
‫«خیلی حالم خرابه.»

41:14.889 --> 41:17.224
‫«نه بابا، تو که تقصیری نداشتی.»

41:19.403 --> 41:20.403
‫خب...

41:24.648 --> 41:29.111
‫علت اینکه جمله آخر رو گفتم
‫این بود که عده‌ای خیال می‌کردن...

41:29.195 --> 41:31.530
‫که من و پیت با همدیگه مواد می‌زنیم.

41:31.614 --> 41:33.324
‫صرفا چون اون تتو داره و...

41:35.326 --> 41:36.660
‫من هم بدنم سفیده.

41:41.999 --> 41:43.777
‫لابد خیال کردن اهل جادو جنبل هستیم.

41:45.794 --> 41:47.421
‫من هیچ‌وقت با پیت مواد مصرف نکردم.

41:47.505 --> 41:50.090
‫از قدیم هم هوام رو داشت
‫که کمتر سمت مواد برم.

41:50.174 --> 41:52.343
‫خلاصه چنین مکالمه‌ای با پیت داشتم.

41:52.843 --> 41:56.639
‫ولی مکالمه‌ای که پرستاره برداشت می‌کرد...

41:58.766 --> 42:00.601
‫هر موقع بهش فکر می‌کنم روده‌بر می‌شم.

42:02.958 --> 42:03.992
‫«الو؟»

42:04.017 --> 42:06.394
‫«جانی!»

42:08.442 --> 42:09.443
‫«منم آل!»

42:11.987 --> 42:13.989
‫«رفیق شفیق خودم.»

42:16.242 --> 42:18.827
‫«شنیدم تن لشت توی مرکز ترک اعتیاده.»

42:20.829 --> 42:22.414
‫«حالت چطوره ستون؟»

42:25.339 --> 42:27.842
‫«آخ، ستون...»

42:29.004 --> 42:30.506
‫«خیلی حالم خرابه.»

42:31.340 --> 42:32.466
‫«عه!»

42:33.676 --> 42:35.511
‫«گوگولی مگولی من.»

42:37.972 --> 42:41.308
‫«علت اینکه پنج بار بهت زنگ زدم...»

42:45.836 --> 42:48.464
‫«اینه که به خیالم مقصر این ماجرا منم.»

42:49.567 --> 42:52.778
‫«آره، سر همین مشکوک شدم،»

42:53.988 --> 42:59.285
‫«که وقتی مطبوعات آمریکایی
‫بفهمن جان مولانی باز زده تو خط مواد،»

43:01.161 --> 43:02.746
‫«بنا به منطق خودشون...»

43:06.041 --> 43:11.839
‫«فورا تنها شریک‌جرمی که
‫کنارت می‌چسبونن...»

43:14.717 --> 43:16.343
‫«من هستم!»

43:17.970 --> 43:20.723
‫«برنده‌ی اسکار...»

43:23.142 --> 43:24.476
‫«هفتاد و نه ساله،»

43:25.811 --> 43:27.354
‫«آل پاچینو!»

43:28.272 --> 43:31.483
‫«پاچینوی... ایتالیایی.»

43:32.401 --> 43:34.153
‫«پا که یعنی بابا،»

43:35.487 --> 43:38.157
‫«چینو هم یعنی شلوار خاکی‌رنگ.»

43:42.536 --> 43:44.852
‫«می‌گن بابا شلوار خاکی مقصره.»

43:53.005 --> 43:55.049
‫«دیگه به این خط زنگ نزن که شنود می‌شه.»

43:58.594 --> 44:03.474
‫من دو ماه مرکز ترک اعتیاد بودم.
‫از هجدهم دسامبر تا بیستم فوریه.

44:03.557 --> 44:06.352
‫ششم ژانویه که طغیان کووید بود هم مرکز بودم.

44:06.674 --> 44:08.551
‫اگه بیرون بودم که نمی‌ذاشتم طغیان بشه.

44:10.439 --> 44:11.940
‫چون اطمینان حاصل می‌کردم.

44:12.441 --> 44:14.109
‫اطمینان حاصل می‌کردم که طغیان نکنه.

44:15.235 --> 44:18.197
‫آیا قبل اینکه من برم مرکز ترک اعتیاد،
‫ویروسی طغیان کرد؟

44:18.268 --> 44:19.268
‫خیر.

44:19.305 --> 44:21.432
‫آیا بعد اینکه آزاد شدم،
‫ویروسی طغیان کرد؟

44:21.909 --> 44:23.285
‫به هیچ وجه.

44:23.994 --> 44:25.287
‫اصلا جرئت نکردن.

44:25.371 --> 44:27.790
‫چون می‌دونن جی کوچولو برگشته.

44:33.545 --> 44:37.633
‫تمام مدتی که مرکز ترک اعتیاد بودم،
‫به خاطر کووید همه جا بسته بود.

44:37.716 --> 44:39.843
‫خلاصه فرصت نشد اردو بریم.

44:39.927 --> 44:41.512
‫ولی شنیده بودم توی بعضی مراکز،

44:41.595 --> 44:43.055
‫ملت رو می‌برن اردوی تفریحی.

44:43.555 --> 44:45.891
‫گمون کنم همون مرکزی که من بودم،
‫در حالت عادی...

44:45.974 --> 44:48.394
‫ملت رو می‌بره مزرعه تا اسب ببینن.

44:49.603 --> 44:51.855
‫زیاد از این کارها می‌کنن.
‫بهش می‌گن اسب‌درمانی.

44:51.939 --> 44:55.692
‫اسمش که به نظر خیلی جالبه،
‫ولی تصور کنین اسبه چه حالی داره.

44:57.277 --> 45:02.157
‫لابد موقع تولدش گفته: «من یه روز
‫برنده‌ی دربی کنتاکی خواهم شد!»

45:02.241 --> 45:04.660
‫بعد کل عمرش باید مشتی معتاد رو
‫تحمل کنه که میان پیشش:

45:04.743 --> 45:06.745
‫«عجب.»

45:08.163 --> 45:09.706
‫«خیلی‌خب.»

45:11.453 --> 45:14.581
‫«ناز کردن پای قدرتمندت
‫بهم اعتماد به نفس می‌ده.»

45:18.507 --> 45:22.845
‫اگه بتونم سم‌ات رو بلند کنم،
‫یعنی دیگه وقتشه مستقل زندگی کنم.»

45:30.727 --> 45:34.857
‫اول که وارد مرکز ترک اعتیاد شدم،
‫یکی از بزرگترین ترس‌هام...

45:36.024 --> 45:39.027
‫این بود که ملت اونجا من رو بشناسن.

45:41.572 --> 45:42.781
‫به تدریج...

45:44.741 --> 45:45.993
‫ترس جدیدی به دلم افتاد.

45:51.665 --> 45:54.751
‫ببینین... واسه خنده‌دار شدن
‫نمی‌خوام اغراق کنم.

45:56.462 --> 45:59.548
‫هیچ پدرسگی...

46:04.845 --> 46:08.432
‫اینکه هیچ‌کس من رو نمی‌شناخت...

46:09.183 --> 46:13.729
‫داشت بدجوری روی مخم می‌رفت.

46:19.067 --> 46:20.527
‫نگید این رو از من شنیدین‌ها.

46:22.362 --> 46:24.156
‫خبر مرکز اعتیاد رفتنم...

46:24.656 --> 46:28.059
‫توی روزنامه پخش شده بود،
‫من هم عمدا گذاشتمش بیرون.

46:30.380 --> 46:33.133
‫با این لحن: «وای خدا. روزنامه آوردن!»

46:33.290 --> 46:35.709
‫«بیاین اینجا جماعت معتاد. وای خدا!»

46:37.002 --> 46:39.377
‫«بیاین... ببینیم اخبار امروز چیه!»

46:49.515 --> 46:52.226
‫قبل اینکه متوجه بشم که کسی من رو نمی‌شناسه،

46:52.309 --> 46:53.852
‫پیش گروه خوش‌آمدگویی رفته بودم.

46:54.353 --> 46:56.730
‫خلاصه بعد بخش سم‌زدایی،
‫من رو به بخش آقایون بردن،

46:56.755 --> 46:58.466
‫قرار بود چند ماهی اونجا بمونم.

46:58.607 --> 47:00.484
‫وقتی رسیدم دیدم گروه خوش‌آمدگویی دارن.

47:00.567 --> 47:03.487
‫دقیقا قبل اینکه پیش گروهشون برم،

47:03.570 --> 47:05.531
‫با خودم می‌گفتم: «خاکی رفتار کن!»

47:08.492 --> 47:11.286
‫خلاصه رفتم و نشستم.

47:11.370 --> 47:15.249
‫بهشون گفتم: «سلام، من جان م. هستم.»

47:20.712 --> 47:23.840
‫بقیه با نگاهشون داشتن می‌گفتن:
‫«حالا چرا منتظری تشویقت کنیم؟»

47:26.218 --> 47:30.055
‫بعد این یارو لنی که بعدا باهاش رفیق شدم،

47:30.138 --> 47:32.641
‫ازم پرسید: «کار و بارت چیه؟»

47:33.267 --> 47:35.811
‫بقیه هم گفتن: «آره، کار و بارت چیه؟»

47:35.894 --> 47:37.354
‫من هم گفتم اَه.

47:39.898 --> 47:42.901
‫بعد گفتم: «استندآپ کمدینم دیگه.»

47:43.485 --> 47:45.988
‫بعد لنی پرسید: «مگه با این کار
‫می‌شه زندگی رو اداره کرد؟»

47:49.283 --> 47:51.243
‫من هم گفتم: «آره، برو از دخترت بپرس.»

47:54.913 --> 47:57.165
‫«یا از پسرت، به شرطی که ورزشکار نباشه.»

48:01.962 --> 48:03.755
‫فقط از پسرهای به‌خصوصی بپرس.

48:06.055 --> 48:08.574
‫هفته دومی که وارد مرکز شدم،
‫دسته گل به آب دادم.

48:09.363 --> 48:12.267
‫چون از استیک‌فروشی اوت‌بک
‫با برنامه پست‌میت غذا سفارش دادم.

48:14.224 --> 48:16.268
‫این شهر پنسیلوانیا که توش
‫مرکز ترک اعتیاد رفتم،

48:16.293 --> 48:17.419
‫دو تا چیز وجود داشت.

48:17.561 --> 48:19.688
‫یه اوت‌بک داشت، یه مرکز ترک اعتیاد.

48:20.397 --> 48:23.650
‫ولی وقتی از اوت‌بک سفارش دادم،
‫نمی‌دونم چرا فکر کردم...

48:23.675 --> 48:25.718
‫که پیک نمی‌دونه مرکز ترک اعتیاد چیه.

48:25.861 --> 48:29.948
‫برای همین آدرس خیابون رو جوری دادم
‫که انگار آدرس خونه‌امه.

48:30.490 --> 48:32.909
‫بعد توی بخش توضیحات سفارش...

48:32.993 --> 48:35.120
‫نوشتم: «جلوی ساختمون بزرگه توقف نکن.»

48:36.747 --> 48:40.959
‫«تا تپه مستقیم برو، بعد به خوابگاه آجری
‫می‌رسی که یه مرد سی و هشت ساله،»

48:40.984 --> 48:43.903
‫«جلوش با حوله بلند نشسته و چهره شادی داره.»

48:47.299 --> 48:50.886
‫خلاصه غذا رو تحویل می‌ده،
‫ولی مسئول مرکز مصادره‌اش می‌کنه.

48:50.911 --> 48:52.288
‫بهم می‌گه برم توی دفترش،

48:52.313 --> 48:55.162
‫بعد می‌گه: «این کثافت‌کاری چیه؟
‫این مسائل شوخی‌برداره؟»

48:55.579 --> 48:57.351
‫من گفتم: «اوت‌بک مگه چشه؟»

49:01.271 --> 49:03.607
‫گفت: «اگه عملیات تمرینی اوت‌بک باشه چی؟»

49:04.333 --> 49:06.168
‫گفتم: «عملیات تمرینی اوت‌بک چیه؟»

49:07.169 --> 49:10.339
‫گفت: «درسته این بار صرفا از اوت‌بک
‫غذا سفارش دادی،»

49:10.364 --> 49:12.491
‫«ما هم با خنده چشم‌پوشی می‌کنیم،»

49:12.574 --> 49:14.743
‫«ولی از کجا معلوم
‫براش انعام تپل نذاشته باشی،»

49:14.826 --> 49:17.663
‫که دفعه بعد خواستی سفارش بدی،
‫بگی: «سلام، من رو یادته؟»

49:17.746 --> 49:19.665
‫«برات انعام تپل گذاشته بودم.»

49:19.748 --> 49:23.293
‫«اگه برام یواشکی مواد بیاری،
‫انعام تپل‌تری هم به می‌دم.»

49:24.711 --> 49:27.047
‫من گفتم: «وای خدا، عجب فکر بکری کرد.»

49:33.512 --> 49:35.013
‫توی مرکز خیلی تلاش کردم.

49:35.323 --> 49:37.241
‫به حرف مشاورهام گوش می‌دادم.

49:37.641 --> 49:40.477
‫همون اوایل که اونجا بودم،
‫مشاورم ازم خواست...

49:40.502 --> 49:44.381
‫تاریخچه‌ای از مصرف
‫و سوء مصرف موادهام بنویسم.

49:44.536 --> 49:45.704
‫پرسیدم: «منظورت چیه؟»

49:45.729 --> 49:49.524
‫گفت: «تمام تاریخچه‌ای که در طول عمرت
‫الکل و مواد مصرف کردی رو بنویس.»

49:50.404 --> 49:53.115
‫گفتم: «منظورت اواخره؟ یا از شش سالگی؟»

49:53.990 --> 49:55.867
‫پرسید: «مگه از شش سالگی الکل می‌خوری؟»

49:55.951 --> 49:58.203
‫گفتم: «آره.»
‫بعدش کلی کاغذ دیگه بهم داد.

50:00.333 --> 50:02.541
‫آخه من شش سالگی الکل رو امتحان کردم.

50:02.566 --> 50:05.361
‫جوری نبود که برم بار
‫و ککتل منهتن سفارش بدم.

50:05.938 --> 50:07.732
‫اجازه داشتیم آبجو و شراب امتحان کنیم.

50:07.757 --> 50:09.425
‫وقتی بچه بودیم بابامون می‌گفت:

50:09.450 --> 50:12.828
‫«خانواده ما نسبت به الکل
‫رویکرد اروپایی داره.»

50:13.233 --> 50:15.489
‫فقط در همین مورد رویکرد اروپایی داشتیم.

50:15.976 --> 50:18.273
‫در باقی مسائل رویکردمون
‫مایل به ایالات مرکزی بود.

50:18.682 --> 50:21.101
‫در خصوص اروپا این‌جوری بود که
‫«نه بابا، اونجا رو بی‌خیال.»

50:23.743 --> 50:27.247
‫وقتی که سیزده سالم شد،
‫آخر هر هفته برنامه‌ام مست کردن بود.

50:27.357 --> 50:30.277
‫من و رفقام می‌رفتیم توی خیابون‌های شیکاگو،

50:30.302 --> 50:31.302
‫می‌رفتیم خیابون لینکلن،

50:31.403 --> 50:33.405
‫جلوی مشروب‌فروشی‌ها منتظر می‌موندیم،

50:33.488 --> 50:36.116
‫تا یه بزرگسال رو مجاب کنیم
‫برامون مشروب بخره.

50:36.199 --> 50:38.535
‫خیلی فرآیند پرماجرایی داشت.

50:38.618 --> 50:41.705
‫چون توی سیزده سالگی،
‫قیافه‌مون عین نه ساله‌ها بود.

50:41.788 --> 50:44.875
‫عین بچه‌های تخس قصه‌های
‫چارلز دیکنز می‌نشستیم.

50:45.297 --> 50:47.424
‫می‌گفتیم: «جناب! تو رو خدا! جناب، جناب!»

50:48.044 --> 50:49.713
‫گاهی اوقات به خودم پول می‌دادن،

50:49.738 --> 50:51.323
‫می‌گفتم: «نه، من به تو پول می‌دم!»

50:52.132 --> 50:55.802
‫«تو هم از این فروشگاه برام آبجو بخر.
‫همین که صندوق‌دارش داره...»

50:55.827 --> 50:58.746
‫«کل این معامله رو از پشت
‫شیشه فروشگاه می‌بینه.»

50:59.681 --> 51:01.892
‫کلاس هشتم به دوست‌هام می‌گفتم:

51:01.975 --> 51:05.353
‫«باید از زوج‌هایی که رفتن سر قرار
‫بخوایم برامون مشروب بخرن،»

51:05.437 --> 51:09.566
‫«چون پسره برای اینکه
‫جلوی دختره خودی نشون بده،»

51:09.649 --> 51:11.193
‫«قطعا برامون آبجو می‌خره.»

51:14.112 --> 51:17.073
‫اون زمان کلا درک نمی‌کردم
‫قرار رفتن افراد بالغ چطوریه.

51:18.867 --> 51:21.244
‫تصور می‌کردم انگار دختره
‫موقع خداحافظی به پسره می‌گه:

51:22.204 --> 51:23.497
‫«راستش...»

51:26.958 --> 51:29.044
‫«امشب که رفتیم بیرون...»

51:30.003 --> 51:33.298
‫«مطمئن نبودم آدم خوبی باشی. ولی...»

51:34.883 --> 51:41.807
‫«وقتی دیدم برای اون دو بچه
‫پک ۲۴تایی ناتی‌لایت خریدی که...»

51:42.808 --> 51:44.976
‫«فقط سکه و پول خرد داشتن،»

51:47.312 --> 51:52.067
‫«با اون بطری بونزفام برای اون
‫بچه کوچیکه که خریدی...»

51:57.614 --> 51:59.866
‫«با خودم گفتم شاید مرد زندگی باشی.»

52:02.744 --> 52:05.622
‫من از چهارده سالگی مصرف موادم رو شروع کردم.

52:05.705 --> 52:08.208
‫با دو تا از دوست‌های صمیمیم
‫به اسم جان و جان.

52:09.417 --> 52:11.294
‫خودم رو نمی‌گم. دو نفر دیگه بودن.

52:12.796 --> 52:14.381
‫اسم جفتشون جان بود.

52:14.464 --> 52:16.925
‫یه جان اوبرایان داشتیم،
‫یه جان مک‌نالتی، من هم جان بودم.

52:17.008 --> 52:18.385
‫اسم من جان مولانیه.

52:18.468 --> 52:21.606
‫اگه نمی‌دونستین اسمم چیه،
‫پس احتمالا باهام مرکز ترک اعتیاد بودین.

52:24.850 --> 52:26.226
‫یه بار...

52:26.852 --> 52:29.688
‫یه بار که شونزده سالمون بود،
‫همراه جان و جان،

52:29.771 --> 52:32.691
‫آخر شب رفته بودیم توی یه پارکینگ
‫تا گل بکشیم،

52:32.774 --> 52:36.319
‫داشتم چِت می‌کردیم.
‫بعد یهو ماشین پلیس پیدا شد،

52:36.403 --> 52:39.364
‫ما هم گفتیم: «پشم‌هام.»
‫گلمون رو انداختیم توی فاضلاب،

52:39.447 --> 52:40.949
‫باقی موادمون هم دور ریختیم.

52:41.032 --> 52:42.492
‫ولی همچنان پلیسه ما رو کشید کنار،

52:42.576 --> 52:44.536
‫بعد مجبورمون کرد دستمون رو
‫روی ماشینش بذاریم.

52:44.619 --> 52:46.496
‫می‌گفت: «به صف بشین
‫و دستتون روی کاپوت باشه.»

52:46.580 --> 52:50.250
‫خلاصه سه نفرمون به صف شدیم
‫و دستمون روی کاپوت بود.

52:50.333 --> 52:53.003
‫افسر پلیسه اول رفت سمت جان اوبرایان،

52:53.086 --> 52:54.880
‫شروع کرد از پایین گشتن.

52:54.963 --> 52:56.506
‫پرسید: «اسمت چیه؟»

52:57.090 --> 52:58.675
‫اون هم گفت: «جان.»

53:04.806 --> 53:06.892
‫بعد سراغ جان مک‌نالتی رفت.

53:08.351 --> 53:10.186
‫اون رو هم از پایین گشت.

53:10.270 --> 53:11.813
‫پرسید: «اسم تو چیه؟»

53:11.897 --> 53:13.106
‫اون هم گفت: «جان.»

53:16.568 --> 53:17.861
‫بعدش نوبت من بود.

53:19.112 --> 53:21.615
‫قبل اینکه من رو بگرده،

53:21.698 --> 53:24.993
‫خم شد توی گوشم گفت:

53:25.076 --> 53:28.663
‫«به نفعته اسم تو جان نباشه!»

53:37.464 --> 53:39.591
‫«رفقای خیابونم جی کوچولو صدام می‌کنن.»

53:47.641 --> 53:51.227
‫یکی از فرآیند مرکز ترک اعتیاد،
‫اینه که مشاورتون میاد کنارتون،

53:51.311 --> 53:52.729
‫بعد گوشیتون رو بهتون می‌ده،

53:52.812 --> 53:55.398
‫تا شماره کل فروشنده‌های موادتون...

53:55.482 --> 53:58.026
‫یا کسایی که وسوسه‌تون می‌کنن
‫سمت مواد برین رو...

53:58.109 --> 53:59.194
‫مسدود کنین و پاک کنین.

53:59.277 --> 54:01.780
‫توی بعضی موارد،
‫اول باید بهشون پیام بدین و بگین:

54:01.863 --> 54:04.449
‫«سلام، می‌خوام شماره‌ات رو
‫مسدود کنم و پاک کنم.»

54:04.532 --> 54:06.618
‫واسه اینکه بعدا دوباره بهتون پیام ندن.

54:06.701 --> 54:08.787
‫بهش می‌گن قطع رابطه کردن با ساقی.

54:09.371 --> 54:11.498
‫یه روز برنامه من همین بود.
‫کنار مشاورم نشسته بودم،

54:11.581 --> 54:12.832
‫توی گوشیم رو می‌گشتم.

54:12.916 --> 54:15.502
‫اول به ساقی اصلیم
‫که اسمش آروین بود پیام دادم.

54:16.086 --> 54:17.879
‫توی پیامم براش نوشتم:

54:17.963 --> 54:20.757
‫«سلام، دارم شماره‌ات رو مسدود
‫و پاک می‌کنم.»

54:21.299 --> 54:23.301
‫«دیگه نمی‌خوام ازت مواد بخرم.»

54:23.843 --> 54:24.928
‫«ترک کردم.»

54:25.595 --> 54:27.555
‫نمی‌دونستم چطور پیامم رو تموم کنم.

54:28.223 --> 54:30.809
‫واسه همین ادامه دادم:
‫«ولی متشکرم که...»

54:32.227 --> 54:35.063
‫«این‌همه سال با خدمات تأثیرگذار
‫و حرفه‌ای کمکم کردی،»

54:36.314 --> 54:38.692
‫«همچنین بابت تمام شب‌هایی
‫که با موادت صبح کردم.»

54:40.443 --> 54:41.987
‫پیام رو ارسال کردم.

54:42.070 --> 54:45.073
‫قبل اینکه شماره رو مسدود و پاک کنم،
‫آروین جواب پیامم رو داد.

54:45.949 --> 54:49.828
‫نوشت: «سلام، خیلی بهت افتخار می‌کنم
‫که تصمیم گرفتی ترک کنی.»

54:51.287 --> 54:52.497
‫بعد ادامه داد:

54:52.580 --> 54:56.918
‫«راستش من فقط مواد می‌خریدم
‫که به تو بفروشم.»

54:57.711 --> 54:59.587
‫«چون نگرانت بودم،»

55:00.130 --> 55:03.216
‫«دلم نمی‌خواست توی خیابون
‫جنس‌های ناجور بهت بدن.»

55:06.302 --> 55:07.554
‫همین رو بگو!

55:07.637 --> 55:10.181
‫بعد انتظار داشتن با این آدم قطع رابطه کنم؟

55:15.685 --> 55:17.188
‫آخه... دیگه نمی‌شد شماره رو پاک کنم.

55:17.213 --> 55:18.561
‫جواب پیامش رو دادم.

55:19.125 --> 55:20.476
‫نوشتم: «چقدر مهربونی.»

55:22.986 --> 55:27.157
‫بعد... نوشتم: «واقعا فقط برای
‫فروش به من، مواد می‌خریدی؟»

55:28.033 --> 55:29.033
‫جواب داد: «آره.»

55:30.076 --> 55:34.039
‫نوشتم: «به کس دیگه‌ای مواد نمی‌فروشی؟»

55:35.476 --> 55:36.563
‫جواب داد: «نه.»

55:38.960 --> 55:43.590
‫بعد نوشتم: «ببین، شاید دارم دیر می‌پرسم،»

55:44.716 --> 55:46.384
‫«ولی مطمئنی ساقی موادی؟»

55:48.762 --> 55:52.223
‫جواب داد: «نه، من نقاشم.
‫قبلا که صحبت کرده بودیم.»

55:57.437 --> 56:00.398
‫ملت، تا به امروز...

56:01.441 --> 56:06.112
‫همچنان نمی‌دونم چطور با این آدم آشنا شدم.

56:11.826 --> 56:13.369
‫بعد جوابش رو دادم.

56:14.496 --> 56:15.538
‫نوشتم:

56:16.247 --> 56:20.293
‫«پس چطور شد که...»

56:23.588 --> 56:25.632
‫«به من مواد فروختی؟»

56:26.925 --> 56:28.009
‫اون هم جواب داد:

56:28.968 --> 56:30.011
‫«خودم هم نمی‌دونم.»

56:30.929 --> 56:32.639
‫«از بس که اصرار کردی.»

56:35.558 --> 56:36.935
‫خیلی از این داستان خوشم میاد.

56:37.811 --> 56:41.272
‫چون قصه‌های زیادی درمورد
‫فروشنده‌های مواد داریم...

56:41.356 --> 56:44.859
‫که آدم‌های پاک رو معتاد کردن.

56:47.529 --> 56:49.823
‫گمون کنم من اولین معتاد باشم،

56:51.032 --> 56:52.784
‫که یه آدم پاک رو...

56:54.410 --> 56:55.829
‫تبدیل به فروشنده مواد کردم.

56:57.330 --> 56:59.124
‫حکمت آشنایی با جی همینه.

57:06.840 --> 57:09.134
‫توی مرکز ترک زیاد پیش می‌اومد
‫که نشست گروهی داشته باشیم.

57:09.717 --> 57:11.719
‫دور همدیگه از ناجورترین داستان‌هایی...

57:11.803 --> 57:15.014
‫که برای جور کردن مواد انجام دادیم رو
‫تعریف می‌کردیم.

57:15.807 --> 57:18.601
‫که من هم مایلم یکی از
‫این داستان‌ها رو براتون تعریف کنم.

57:19.394 --> 57:21.438
‫بذارین اول پیش‌زمینه‌ای بهتون بدم.

57:22.188 --> 57:25.066
‫ژانویه سال ۲۰۲۰...

57:25.608 --> 57:27.777
‫شدیدا به کوکائین اعتیاد داشتم.

57:27.861 --> 57:29.028
‫می‌خواستم ترک کنم.

57:29.612 --> 57:32.490
‫بعد به جای اینکه با مشاور ترک صحبت کنم،

57:32.574 --> 57:34.200
‫یا اصلا با مشاوری صحبت کنم،

57:34.284 --> 57:37.954
‫یا اصلا با تراپیست و دکتری
‫یا اصلا با آدمی صحبت کنم،

57:38.455 --> 57:40.165
‫به حسابدارم زنگ زدم.

57:41.583 --> 57:43.626
‫بهش گفتم: «ببین، من معتاد کوکائینم.»

57:44.419 --> 57:46.379
‫«دیگه نباید بهم پول بدی.»

57:46.921 --> 57:49.007
‫«هیچ پول نقدی بهم نده.»

57:49.090 --> 57:51.217
‫اون می‌گفت: «ای خدا،
‫این همه درس خوندیم که تهش این؟»

57:52.927 --> 57:57.348
‫گفتم: «فقط وقتی که به تو و دکترم
‫ایمیل مشترک زدم، حق داری بهم پول نقد بدی.»

57:57.432 --> 57:58.808
‫«قانون جدیدم اینه.»

57:59.309 --> 58:00.477
‫بعد تلفن رو قطع کردم.

58:01.269 --> 58:03.062
‫بلافاصله از قانون جدیدم عصبانی شدم.

58:05.106 --> 58:06.691
‫با خودم گفتم: «آخه پول خودمه.»

58:07.942 --> 58:11.321
‫«پدرسگ می‌خواد ایمیل مشترک
‫با دکترم بهش بزنم؟»

58:13.114 --> 58:15.450
‫بعد جای اینکه گوشی رو بردارم
‫و بهش زنگ بزنم،

58:15.533 --> 58:17.619
‫بگم: «راستی، بی‌خیال اون قانون بشو»،

58:17.702 --> 58:19.704
‫از اونجا که آدم بالغی هستم و...

58:19.787 --> 58:21.039
‫اون هم کارمند منه،

58:21.122 --> 58:23.750
‫به جاش، شش ماه آینده عمرم رو...

58:24.250 --> 58:28.046
‫وقف پیدا کردن روش‌هایی کردم
‫که چطوری پول خودم رو...

58:29.047 --> 58:30.047
‫از خودم بدزدم.

58:32.341 --> 58:36.220
‫ماه اوت ۲۰۲۰، شدیدا بی‌قرار شده بودم.

58:36.679 --> 58:38.181
‫بدجور کوکائین لازم داشتم.

58:38.973 --> 58:43.019
‫بعد یادم افتاد هنوز کارت اعتباری‌ای دارم
‫که می‌تونم باهاش خرید کنم.

58:43.895 --> 58:47.690
‫گفتم اگه با این کارت اعتباری،

58:48.233 --> 58:49.442
‫برم یه ساعت رولکس بخرم،

58:49.984 --> 58:51.694
‫و در ازای پول نقد بفروشمش،

58:52.320 --> 58:53.655
‫پنج دقیقه‌ای جنسم رو جور کردم.

58:55.290 --> 58:57.287
‫من خوب حس و حال جمع رو می‌فهمم.

58:58.201 --> 59:00.995
‫مشخصه کفتون از این نقشه‌ام بریده.

59:04.082 --> 59:06.543
‫خلاصه یکی از روزهای ماه اوت ۲۰۲۰،

59:06.626 --> 59:09.796
‫در حالی که هوا چهل درجه بود،

59:09.879 --> 59:14.842
‫وارد فروشگاه رولکسی توی
‫خیابون مدیسونِ منهتن شدم.

59:14.867 --> 59:15.871
‫وارد شدم.

59:15.896 --> 59:17.814
‫کلی آقای کت و شلواری اونجا بودن.

59:17.929 --> 59:21.349
‫با خودشون می‌گفتن:
‫«هوم، ساعت! سوئیس!»

59:21.539 --> 59:23.476
‫حرکاتشون عین ربات بود.

59:24.363 --> 59:25.411
‫خلاصه وارد شدم.

59:25.436 --> 59:29.107
‫شلوار جین روشن پام بود،
‫پایینش هم دو بار تا زده بودم،

59:29.190 --> 59:33.027
‫کتونی سفید ریباک پام بود،
‫با جوراب سفید، تی‌شرت سفید بلند،

59:33.111 --> 59:34.445
‫کلاه سفید بیس‌بال هم روی سرم بود.

59:34.529 --> 59:36.114
‫آدامس نیکورت توی دهنم بود.

59:36.197 --> 59:41.035
‫یه کوله‌پشتی جن‌اسپورت هم روی دوشم بود
‫که تا حد امکان بندش رو کشیده بودم.

59:41.119 --> 59:43.496
‫ضمنا سی و هشت سالم بود.

59:46.165 --> 59:47.333
‫وارد فروشگاه شدم،

59:47.417 --> 59:50.169
‫رفتم سمت ویترین ساعتی که دیدم.

59:50.253 --> 59:52.380
‫گفتم: «همینه. سلام!»

59:52.463 --> 59:53.965
‫«همینه. همین ساعت رو می‌خوام.»

59:54.048 --> 59:55.758
‫«این ساعت رو لطف کنین.»

59:55.842 --> 59:58.469
‫فروشنده برگشت سمتم.
‫هیچی نشده دستمالش هم در آورد،

59:58.494 --> 59:59.620
‫انگار مثلا شعبده‌بازه.

01:00:00.325 --> 01:00:01.764
‫برگشت گفت: «آها...»

01:00:03.248 --> 01:00:05.834
‫«می‌بینم که ساعت رزگلد ما
‫چشمتون رو گرفته.»

01:00:06.185 --> 01:00:08.605
‫«مایل هستین گاه‌شمار دیگه‌ای نشونتون بدم؟»

01:00:08.930 --> 01:00:11.149
‫گفتم: «نه، نه، گاه‌شمار که نخواستم.»

01:00:11.174 --> 01:00:13.468
‫«فقط ساعت می‌خوام. فقط همین.»

01:00:13.516 --> 01:00:14.549
‫«درموردش تحقیق کردم.»

01:00:14.574 --> 01:00:16.779
‫«همه‌جوره پسند کردم. لطفا ساعته رو بدین.»

01:00:17.322 --> 01:00:20.033
‫بعد ویترین رو باز کرد،
‫ساعت رو از توش در آورد.

01:00:20.116 --> 01:00:22.660
‫ساعته واسه خودش یه تخت کوچیک هم داشت.

01:00:23.453 --> 01:00:26.581
‫بعد پرسید: «مایل هستین امتحانش کنین
‫تا ببینین اندازه است یا نه؟»

01:00:26.606 --> 01:00:28.400
‫گفتم: «وقت ندارم. لزومی هم نداره.»

01:00:29.042 --> 01:00:30.168
‫«واسه خودم که نیست.»

01:00:30.251 --> 01:00:33.588
‫«می‌خوام هدیه به برادرم بدم.
‫اندازه مچش هم از حفظم.»

01:00:35.048 --> 01:00:36.591
‫«آخه آدم با برادرش جوریه که...»

01:00:36.616 --> 01:00:38.343
‫«توی یه اتاق می‌خوابه. خودم مچش رو دیدم.»

01:00:38.426 --> 01:00:40.762
‫«پس شک ندارم که همین عالیه.»

01:00:41.346 --> 01:00:43.931
‫بعد گفت: «آها، هدیه‌ای برای برادرتونه.»

01:00:44.599 --> 01:00:49.479
‫«می‌شه بدونم برادرتون
‫چه انگشتری دست می‌کنه؟»

01:00:49.562 --> 01:00:50.562
‫«جان؟»

01:00:52.440 --> 01:00:54.150
‫«بیست‌سوالی راه انداختین؟»

01:00:56.569 --> 01:01:00.156
‫«مگه می‌خوام برای عضو شدن توی
‫انجمن سفیدپوستان یِیل معرفیش کنم؟»

01:01:01.491 --> 01:01:04.177
‫«یعنی چی که چه انگشتری دست می‌کنه؟»

01:01:04.202 --> 01:01:05.620
‫اون هم گفت: «خب...»

01:01:05.745 --> 01:01:10.375
‫«اگه برادرتون انگشتر طلای سفید
‫یا زرد رنگ دست می‌کنن،»

01:01:10.689 --> 01:01:13.461
‫«بهتره ساعت رزگلد براشون نگیرین.»

01:01:14.003 --> 01:01:17.590
‫«از اونجا که احتمالا اطلاع دارین،
‫نباید از فلزات ترکیبی استفاده کرد.»

01:01:18.341 --> 01:01:21.594
‫گفتم: «اولا خیلی بهم بر خورد که
‫گفتی احتمالا اطلاع دارم.»

01:01:23.137 --> 01:01:26.057
‫«قطعا مثل تمام حقایق مهم دیگه،
‫از این مسئله اطلاع دارم.»

01:01:28.059 --> 01:01:29.102
‫«معلومه که هیچ‌وقت...»

01:01:29.185 --> 01:01:32.271
‫«قوطی آلومینیومی رو
‫کنار کتری چای نمی‌ذارم.»

01:01:32.355 --> 01:01:35.400
‫«معلومه که ترومپتم رو
‫روی رادیاتور نمی‌ذارم.»

01:01:35.942 --> 01:01:39.862
‫«اصلا تو بگو من خیلی سنتی‌ام،
‫ولی من به جداسازی کامل اعتقاد دارم.»

01:01:39.946 --> 01:01:43.658
‫«درست شنیدی. جداسازی کامل فلزاتی
‫که توی خونه‌ی آدمه.»

01:01:44.742 --> 01:01:48.121
‫«دوما که برادرم نه انگشتر داره،
‫نه قراره که دستش کنه.»

01:01:48.204 --> 01:01:50.373
‫«هیچ‌وقت دستش نمی‌کنه.
‫اصلا برادرم انگشت نداره.»

01:01:50.456 --> 01:01:51.958
‫«دستش فقط کف داره.»

01:01:52.041 --> 01:01:53.668
‫«جز کف دستش چیزی نداره.»

01:01:53.751 --> 01:01:56.629
‫«اصلا واسه همین می‌خوام
‫براش ساعت بگیرم، متوجه شدی؟»

01:01:56.713 --> 01:01:59.882
‫«ساعته باعث می‌شه دستش خوشگل بشه،
‫بعد هر موقع که بخواد...»

01:01:59.966 --> 01:02:02.885
‫«به دست زشتش نگاه کنه،
‫این ساعت خوشگله هم می‌بینه.»

01:02:02.969 --> 01:02:06.347
‫«فقط به مهربونی و سخاوت برادرش فکر می‌کنه.»

01:02:06.431 --> 01:02:10.893
‫«دیگه یاد اون دستگاه خردکن ترسناک
‫که انگشت‌هاش رو برید، نمیفته.»

01:02:10.977 --> 01:02:12.478
‫«پس خواهشا ساعته رو بهم بفروش!»

01:02:15.022 --> 01:02:19.193
‫طرف یه جعبه سبز رولکس در آورد،
‫بازش کرد و ساعت رو داخلش گذاشت.

01:02:19.218 --> 01:02:21.387
‫توی جعبه کاغذ مقوایی کوچیکی بود.

01:02:21.529 --> 01:02:24.449
‫یه خودنویس برداشت و شروع کرد
‫روی اون کاغذه نوشت...

01:02:24.991 --> 01:02:26.659
‫که یادمه خیلی طولانی بود.

01:02:27.744 --> 01:02:31.164
‫با خودم گفتم: «یا خدا.
‫داره واسه ساعت نامه می‌نویسه؟»

01:02:31.247 --> 01:02:32.790
‫«نکنه فهمیده می‌خوام آبش کنم؟»

01:02:32.874 --> 01:02:35.209
‫«می‌خواد براش نامه بنویسه
‫و بگه کجا پیش صاحبش برگرده.»

01:02:35.293 --> 01:02:38.504
‫«تمام کسایی که اینجا هستن
‫می‌دونن می‌خوام ساعته رو آب کنم.»

01:02:38.588 --> 01:02:41.299
‫«لابد فکر می‌کنن کثافتم.
‫ولی کور خوندن، من خدام!»

01:02:41.324 --> 01:02:43.201
‫چنین افکاری داشتم.

01:02:44.385 --> 01:02:46.053
‫طرف روبان درآورد،

01:02:46.078 --> 01:02:48.038
‫سریع گفتم: «نه، نمی‌خواد کادوش کنی!»

01:02:48.899 --> 01:02:52.194
‫اون گفت: «مگه نگفتین که هدیه است؟»

01:02:52.244 --> 01:02:55.081
‫گفتم: «نه بابا، من و برادرم که
‫از این حرف‌ها نداریم.»

01:02:55.164 --> 01:02:57.958
‫«از این کارها نمی‌کنیم.
‫قراره سریع ببرم بهش تحویل بدم،»

01:02:58.149 --> 01:03:00.276
‫«می‌خوام ساعت رو پرت کنم سمتش،»

01:03:00.301 --> 01:03:02.679
‫«با همون کف دستش می‌گیره.»

01:03:02.720 --> 01:03:05.223
‫«اصلا زشته بخوام کادوی ربان‌دار بهش بدم.»

01:03:05.406 --> 01:03:09.035
‫«اصلا برادرم چطوری قراره بازش کنه؟
‫خیر سرم بهت اعتماد کردم!»

01:03:09.452 --> 01:03:14.081
‫«بهت درمورد شرایط برادرم گفتم،
‫این‌جوری بهم اهانت می‌کنی؟»

01:03:14.165 --> 01:03:16.709
‫«اون‌وقت چطوری بازش کنه؟
‫نکنه با دندون پاره‌اش کنه؟»

01:03:16.793 --> 01:03:18.586
‫«ساعت رو بده که باهاش کوکائین بخرم!»

01:03:22.840 --> 01:03:25.259
‫طرف کارت اعتباریم رو گرفت، توی دستگاه کشید.

01:03:26.427 --> 01:03:29.680
‫کارتم رو پس داد.
‫سبد خرید رولکس درآورد.

01:03:29.764 --> 01:03:34.227
‫من هم فورا کوله‌پشتی جن‌اسپورتم
‫که زیپش باز رو آوردم جلو،

01:03:34.310 --> 01:03:35.728
‫گفتم: «لازم نیست.»

01:03:38.314 --> 01:03:40.691
‫طرف ساعت رو توی کوله‌پشتیم گذاشت.

01:03:41.317 --> 01:03:44.946
‫زیپش رو بستم. قبل اینکه پام رو
‫از فروشگاه بیرون بذارم،

01:03:45.029 --> 01:03:47.657
‫گوشیم رو در آوردم و توی گوگل نوشتم:

01:03:47.740 --> 01:03:50.660
‫«کجا می‌شود در نیویورک
‫همین الان ساعت فروخت؟»

01:03:51.702 --> 01:03:56.582
‫نتیجه‌ای که برام آورد فروشگاهی به اسم:
‫«همین الان ساعتت رو در نیویورک بفروش» بود.

01:03:56.666 --> 01:03:59.439
‫با خودم گفتم: «بالأخره یکی توی این شهر
‫عین خودم پیدا کردم!»

01:04:00.670 --> 01:04:02.839
‫با خریدار تماس گرفتم و گفتم:

01:04:02.922 --> 01:04:05.800
‫«سلام. اِم، بله.
‫می‌خواستم ساعت رولکس بفروشم.»

01:04:05.825 --> 01:04:07.068
‫«می‌شه امروز مزاحمتون بشم؟»

01:04:07.093 --> 01:04:09.720
‫طرف گفت: «آره، آره.
‫چه ساعتی می‌رسین اینجا؟»

01:04:09.804 --> 01:04:13.474
‫گفتم: «من دو دقیقه باهاتون فاصله دارم
‫و الان دارم می‌دوم سمت فروشگاهتون.»

01:04:13.558 --> 01:04:14.892
‫«یک دقیقه دیگه رسیدم اونجا.»

01:04:14.976 --> 01:04:17.228
‫گفت: «باشه، من هم اون‌طرف خیابون
‫داشتم ناهار می‌خورم.»

01:04:17.311 --> 01:04:18.646
‫«من هم می‌دوم تا زود برسم.»

01:04:18.729 --> 01:04:22.024
‫جفتمون داشتیم خیابون ۴۷ رو می‌دویدیم.

01:04:22.108 --> 01:04:25.611
‫کوله‌پشتیم به این‌طرف و اون‌طرف پرت می‌شد.

01:04:25.695 --> 01:04:27.363
‫عین سینه‌های پیرزنی که...

01:04:27.446 --> 01:04:30.199
‫توی برنامه تلویزیونی حدس بزن
‫و پول برنده شو، بپر بپر می‌کنه.

01:04:31.492 --> 01:04:34.745
‫رسیدیم مغازه طرف که روی
‫یکی از اون الماس‌فروشی‌های بزرگ بود،

01:04:34.829 --> 01:04:36.747
‫ولی دفترش طبقه بالا بود.
‫خلاصه رفتیم بالا.

01:04:36.831 --> 01:04:38.875
‫من رو از دو لایه در شیشه‌ای
‫ضد گلوله رد کرد.

01:04:38.958 --> 01:04:40.866
‫خودتون که «الماس‌های تراش‌نخورده» رو دیدین.

01:04:41.460 --> 01:04:46.257
‫همین که وارد دفتر شدیم و نشستیم،
‫گفتم دیگه باید رویه رو عوض کنم.

01:04:46.340 --> 01:04:48.718
‫چون درسته که از صبح بی‌قرار بودم،

01:04:48.801 --> 01:04:50.678
‫ولی الان قراره ساعت رو بفروشم.

01:04:50.761 --> 01:04:53.306
‫نباید نشون بدم از روی
‫بی‌چارگی دارم می‌فروشمش.

01:04:53.389 --> 01:04:55.057
‫باید به قیمت درخوری بفروشمش.

01:04:55.514 --> 01:04:57.602
‫پس باید خیلی خونسرد باشم.

01:04:58.227 --> 01:05:00.104
‫خیلی آروم کوله‌پشتیم رو در آوردم،

01:05:00.771 --> 01:05:05.026
‫که باعث شد خطوط خیسی عرقم
‫از زیر بغل تا پشت کمرم آشکار بشه.

01:05:06.370 --> 01:05:09.349
‫بهم آب تعارف کرد.
‫من هم بلافاصله رد کردم.

01:05:10.031 --> 01:05:13.200
‫علی‌رغم اینکه لب‌هام به دندونم چسبیده بود.

01:05:14.892 --> 01:05:18.483
‫گفتم: «سلام، قصد داشتم
‫ساعت قشنگم رو بهتون بفروشم.»

01:05:18.748 --> 01:05:20.355
‫«هیچ عجله‌ای برای فروشش ندارم.»

01:05:20.958 --> 01:05:22.668
‫«چندین ساله که دارمش.»

01:05:23.850 --> 01:05:27.020
‫«ولی هیچ‌وقت دستم نکردم،
‫پس فرقی با نو نداره.»

01:05:27.256 --> 01:05:29.467
‫پرسید: «گفتی چند ساله این ساعت رو داری؟»

01:05:29.550 --> 01:05:30.885
‫گفتم: «درسته.»

01:05:30.968 --> 01:05:32.762
‫پرسید: «پس چرا دستت نکردی؟»

01:05:32.887 --> 01:05:36.182
‫گفتم: «آخ، من که دلم می‌خواد دستم کنم.»

01:05:37.058 --> 01:05:40.019
‫«ولی متأسفانه انگشترهای من...»

01:05:42.021 --> 01:05:46.400
‫«طلای زرد و طلای نقره‌ای هستن.»

01:05:49.487 --> 01:05:51.238
‫«از اونجا که جفتمون اطلاع داریم،»

01:05:53.491 --> 01:05:55.317
‫«نباید فلزات رو توی همدیگه ریخت.»

01:05:58.204 --> 01:06:03.084
‫طرف جعبه رولکس رو باز کرد و نگاه انداخت.
‫به اون کاغذه نگاه کرد...

01:06:03.167 --> 01:06:05.544
‫که فروشنده با خودنویس نوشته بود.

01:06:05.767 --> 01:06:09.354
‫یه نگاه به کارت انداخت، یه نگاه به من.
‫یه نگاه به کارت.

01:06:10.383 --> 01:06:12.922
‫برگشت گفت: «گفتی چند ساله
‫این ساعت رو داری؟»

01:06:13.654 --> 01:06:14.947
‫گفتم: «آها.»

01:06:15.157 --> 01:06:17.284
‫گفت: «این که تاریخ امروزه.»

01:06:19.715 --> 01:06:23.062
‫من هم گفتم: «بله که امروزه.»

01:06:25.856 --> 01:06:27.149
‫بعد بهش خیره شدم.

01:06:28.442 --> 01:06:32.655
‫با تمام کاریزما و جذبه‌ای که توی
‫بدن معتادم مونده بود بهش خیره شدم،

01:06:33.739 --> 01:06:36.306
‫به این امید که جوری منطق رو خم کنم،

01:06:37.284 --> 01:06:39.921
‫تا در آن واحد، هر دو جمله درست به نظر بیان.

01:06:40.913 --> 01:06:43.290
‫جمله‌ی چند سالیه که این ساعت رو دارم،

01:06:44.083 --> 01:06:47.461
‫با جمله‌ی بله که تاریخ امروزه.

01:06:50.131 --> 01:06:55.845
‫خریدار در اون لحظه فهمیده بود
‫که دست بالا رو توی این معامله داره.

01:06:57.893 --> 01:07:01.062
‫من اون ساعت رو دوازده هزار دلار خریده بودم.

01:07:03.185 --> 01:07:06.022
‫قبل اینکه برق از کله‌تون بپره،

01:07:08.315 --> 01:07:12.945
‫باید یادآوری کنم که ساعت
‫از لحظه‌ای که خریداری می‌شه،

01:07:15.156 --> 01:07:17.074
‫شروع می‌کنه به استهلاک پیدا کردن.

01:07:21.537 --> 01:07:23.706
‫من اون ساعت رو دوازده هزار دلار خریدم.

01:07:24.285 --> 01:07:27.084
‫گفت: «پنج هزار دلار.»
‫گفتم: «نه بابا!»

01:07:27.168 --> 01:07:30.755
‫گفت «شش هزار دلار.»
‫گفتم: «آره بابا!»

01:07:32.481 --> 01:07:33.935
‫فهمیدم چه فکر بدی درموردم کردین.

01:07:35.509 --> 01:07:37.219
‫پیش خودتون می‌گین این دیگه چه احمقیه.

01:07:38.490 --> 01:07:39.867
‫ولی بذارین سوالی ازتون بپرسم.

01:07:41.265 --> 01:07:43.356
‫شما چه راه بهتری به ذهنتون می‌رسید،

01:07:44.185 --> 01:07:46.145
‫که شش هزار دلار رو...

01:07:47.146 --> 01:07:48.439
‫در عرض پنج دقیقه...

01:07:50.098 --> 01:07:51.600
‫فقط با هزینه‌ی...

01:07:53.683 --> 01:07:55.927
‫دوازده هزار دلاری در بیارین؟

01:07:58.783 --> 01:07:59.784
‫ضمنا...

01:08:02.244 --> 01:08:06.624
‫در همین حین که دارین این داستان ناخوشایند،

01:08:07.500 --> 01:08:11.545
‫بیهوده و مزخرف رو هضم می‌کنین،

01:08:12.880 --> 01:08:14.266
‫این مسئله رو یادتون باشه...

01:08:15.257 --> 01:08:17.389
‫که روم نشد بقیه داستان‌ها رو تعریف کنم.

01:08:29.105 --> 01:08:31.232
‫حس عجیبیه که آدم معتاد رو به بهبودی باشه.

01:08:31.774 --> 01:08:34.860
‫حتی معتاد بودن هم حس عجیبی داشت،
‫ولی حداقل اون زمان مواد مصرف می‌کردم.

01:08:36.112 --> 01:08:39.031
‫بعضی وقت‌ها خیلی عجیب می‌شه،
‫البته حالم که خوبه.

01:08:39.115 --> 01:08:43.077
‫ولی وقت‌هایی که تنها هستم،
‫کنار کسی‌ام که قصد جونم رو کرده بود.

01:08:44.245 --> 01:08:47.014
‫بعضی وقت‌ها که از جلوی آیینه رد می‌شم،
‫می‌گم: «باز این پدرسگ اومد.»

01:08:47.039 --> 01:08:48.039
‫«ای خدا.»

01:08:48.958 --> 01:08:51.627
‫واسه همین بعضی وقت‌ها حس ترسناکی داره.

01:08:52.346 --> 01:08:53.847
‫ولی همچنان حس خوبی هم داره.

01:08:54.156 --> 01:08:56.966
‫بعضی وقت‌ها حس اعتماد به نفس
‫عجیبی ازش می‌گیرم.

01:08:57.675 --> 01:09:03.222
‫آخه ببینید، من قبلا خیلی برام مهم بود
‫که بقیه درموردم...

01:09:04.098 --> 01:09:06.016
‫چه فکری می‌کردن.
‫فقط همین برام مهم بود.

01:09:06.100 --> 01:09:08.853
‫فقط درگیر این مسئله بودم که
‫بقیه چه فکری درموردم می‌کنن.

01:09:09.395 --> 01:09:10.771
‫ولی دیگه برام مهم نیست.

01:09:11.438 --> 01:09:18.070
‫به این علت مهم نیست که با خودم می‌گم:
‫یعنی بقیه می‌خوان با من چی کار کنن،

01:09:18.545 --> 01:09:21.783
‫که بدتر از کاریه که خودم
‫حاضرم با خودم بکنم؟

01:09:22.658 --> 01:09:25.035
‫شما فوقش می‌خواین
‫جان مولانی رو طرد اجتماعی کنین؟

01:09:25.418 --> 01:09:27.336
‫من می‌تونم بکشمش!

01:09:31.750 --> 01:09:33.273
‫یه بار که نزدیک بود بکشم.

01:09:37.028 --> 01:09:40.240
‫یادمه با پسرم به موزه‌ای
‫توی دیترویت رفته بودیم.

01:09:40.384 --> 01:09:43.053
‫داشتم کالسکه‌اش رو هل می‌دادم
‫و وارد اتاق بزرگی شدیم...

01:09:43.078 --> 01:09:45.622
‫که توش پر از نقاشی دیواری‌های
‫دیگو ریورا بود.

01:09:46.640 --> 01:09:50.728
‫من هم داشتم برای مالکوم توضیح می‌دادم،
‫که اون زمان نه ماهش بود.

01:09:50.811 --> 01:09:53.272
‫می‌گفتم دیگو ریورا نابغه بود،
‫ولی کمونیست بود.

01:09:56.817 --> 01:10:00.404
‫مالکوم هم واسه خودش
‫اجسام بی‌جان رو می‌بوسید و...

01:10:00.487 --> 01:10:03.908
‫جوری چشم‌هاش رو می‌چرخوند
‫که انگار توی پوشکش ریده بود.

01:10:07.036 --> 01:10:11.415
‫تا حالا هم پیش نیومده بود که توی فضای عمومی
‫لازم باشه پوشکش رو عوض کنم.

01:10:11.498 --> 01:10:14.460
‫واسه همین سراغ مدرس موزه رفتم و پرسیدم:

01:10:14.543 --> 01:10:16.712
‫«جایی هست که بتونم پوشک بچه‌ام رو عوض کنم؟»

01:10:16.795 --> 01:10:19.048
‫اون هم گفت: «آره، توی سرویس آقایون می‌شه.»

01:10:19.131 --> 01:10:21.550
‫گفتم: «باشه».
‫با همون کالسکه بردمش توی سرویس،

01:10:22.134 --> 01:10:24.762
‫بعد که وارد شدم و نگاهم به دیوار افتاد...

01:10:32.770 --> 01:10:33.979
‫«سلام ای یار قدیمی.»

01:10:42.988 --> 01:10:45.366
‫زندگی الانم به نسبت قبل خیلی خیلی بهتره.

01:10:46.033 --> 01:10:52.164
‫ولی اگه لازم باشه به خودم یادآوری کنم...

01:10:52.248 --> 01:10:53.332
‫دستتون درد نکنه.

01:10:53.958 --> 01:10:57.920
‫...که اوضاع زندگیم چقدر داغون بوده،

01:10:58.629 --> 01:11:00.798
‫از شانس خوبم، این رو دارم.

01:11:01.465 --> 01:11:06.470
‫این مصاحبه‌ایه که من با مجله جی‌کیو داشتم.

01:11:08.264 --> 01:11:13.269
‫که حتی ذره‌ای جزئیاتش رو به خاطر ندارم.

01:11:15.896 --> 01:11:19.817
‫تا حالا شده تحت تأثیر موارد
‫مکالمه‌ای رو فراموش کرده باشین؟

01:11:19.900 --> 01:11:23.529
‫مال شما هم مصاحبه طولانی‌ای بوده؟

01:11:25.239 --> 01:11:29.827
‫تاریخ این مصاحبه برمی‌گرده
‫به پونزدهم دسامبر ۲۰۲۰.

01:11:29.910 --> 01:11:32.079
‫دورهمی ترک دادنم هجدهم دسامبر بود.

01:11:33.539 --> 01:11:35.635
‫پس خیلی بد شد که قبل اون تاریخ بود.

01:11:36.875 --> 01:11:40.004
‫حدس می‌زنم این‌جوری بود که
‫خبرنگار باهام تماس گرفت و گفت:

01:11:40.087 --> 01:11:44.022
‫«سلام، می‌خوام باهات مصاحبه کنم.»
‫من هم حسابی کوکائین زده بودم.

01:11:44.633 --> 01:11:47.052
‫نمی‌دونم از تأثیر کوکائین
‫روی رفتار آدم اطلاع دارین یا نه،

01:11:47.136 --> 01:11:49.142
‫ولی این حرف کیف آدم رو کوک می‌کنه.

01:11:50.931 --> 01:11:53.976
‫خلاصه می‌خوام بخش‌های برگزیده‌ای
‫از این مصاحبه رو براتون بخونم،

01:11:54.059 --> 01:11:56.103
‫که هیچ‌کدومش خاطرم نیست.

01:11:56.186 --> 01:11:59.231
‫با خط مقدمه مقاله شروع کنیم که نوشته:

01:11:59.315 --> 01:12:05.279
‫«جی‌کیو این‌بار با موضوعی گسترده و اساسی،
‫با کمدین معروفی تماس گرفته است.»

01:12:09.658 --> 01:12:14.079
‫سوال اول.
‫جی‌کیو: «امروز حالتون چطوره؟»

01:12:14.663 --> 01:12:17.875
‫مولانی: «همین الان از کنار جایی رد شدم،»

01:12:17.958 --> 01:12:20.377
‫«که ظاهرا ترسناک‌ترین
‫ساختمان تسخیرشده‌ی نیویورکه.»

01:12:27.217 --> 01:12:29.511
‫جی‌کیو: «آها!»

01:12:32.806 --> 01:12:34.183
‫«کدوم ساختمون؟»

01:12:34.266 --> 01:12:36.727
‫مولانی: «یه فروشگاه جاروبرقیه،»

01:12:36.810 --> 01:12:41.190
‫«که توی خیابون چهاردهم، بین پنجم و ششمه.
‫قبلا هم پانسیون بوده.»

01:12:41.273 --> 01:12:45.110
‫«وای بر من! ظاهرا پر از روحه،»

01:12:45.194 --> 01:12:47.696
‫«یعنی در حد فیلم ارواح خبیثه ترسناکه.»

01:12:52.368 --> 01:12:54.995
‫جی‌کیو: «بسیارخب.»

01:12:59.917 --> 01:13:02.878
‫«مورمورتون شد یا موج منفی حس کردین؟»

01:13:02.961 --> 01:13:06.423
‫مولانی: «دیگه موج منفیش رو حس نمی‌کنم.»

01:13:06.507 --> 01:13:09.802
‫«گمون کنم وقتی از کنارش رد شدم،
‫یهو فهمیدم که تسخیر شده.»

01:13:09.885 --> 01:13:11.720
‫«پس شاید موج منفی رو به خودم تلقین کردم.»

01:13:12.763 --> 01:13:13.764
‫جان؟

01:13:18.852 --> 01:13:20.479
‫این چه حرفی بود زد؟

01:13:21.897 --> 01:13:24.525
‫ضمنا مجله‌شون ویراستار داره.
‫بد نبود کمکم می‌کردن.

01:13:26.610 --> 01:13:29.696
‫«گمون کنم وقتی از کنارش رد شدم،
‫یهو فهمیدم که تسخیر شده.»

01:13:29.780 --> 01:13:31.990
‫«پس شاید موج منفی رو به خودم تلقین کردم.»

01:13:32.074 --> 01:13:35.411
‫«البته یه بار که لس‌آنجلس بودم
‫از کنار خونه تسخیرشده‌ای رد شدم،»

01:13:35.494 --> 01:13:36.745
‫«ولی خبر نداشتم که تسخیر شده.»

01:13:36.829 --> 01:13:38.956
‫«فقط یهو گفتم عه، این چه خونه‌ایه؟»

01:13:39.039 --> 01:13:41.583
‫«بعد کم‌کم گفتم نه، از اینجا خوشم نمیاد.»

01:13:41.708 --> 01:13:43.836
‫«بعد همراه سگم از اونجا دور شدم.»

01:13:43.919 --> 01:13:46.839
‫«بعد فهمیدم که اون خونه اسمش
‫قتلگاه لوس فیلز بوده.»

01:13:46.964 --> 01:13:49.383
‫«بعد فهمیدم که تاریخچه‌ی ناجوری داره.»

01:13:49.466 --> 01:13:51.844
‫«آره، فقط اون‌موقع بود که به طرز عجیبی،»

01:13:51.927 --> 01:13:55.514
‫حضور ناگهانی ارواح و غول‌ها رو حس کردم،»

01:13:55.639 --> 01:13:57.891
‫«که کاشف به عمل اومد درست حس کردم.»

01:14:04.356 --> 01:14:05.356
‫خیر.

01:14:06.859 --> 01:14:11.655
‫در طول این مصاحبه،
‫هنوز سوالی پرسیده نشده،

01:14:12.948 --> 01:14:15.033
‫من هنوز دارم جواب اون سوال...

01:14:16.535 --> 01:14:18.730
‫«امروز حالتون چطوره» رو می‌دم.

01:14:23.041 --> 01:14:26.712
‫ضمنا، واقعا عشق کردم که
‫از کلمه‌ی «غول» استفاده کردم.

01:14:29.089 --> 01:14:30.591
‫همیشه که آدم استفاده نمی‌کنه.

01:14:34.303 --> 01:14:36.221
‫سوال بعد. جی‌کیو:

01:14:36.947 --> 01:14:40.951
‫«می‌خواستم از روند خلاقیتتون
‫در سالی که گذشت بپرسم.»

01:14:41.101 --> 01:14:42.853
‫«چون پارسال همین موقع بود...»

01:14:42.936 --> 01:14:45.105
‫«که تئاتر سَک لانچ بانچ شما اجرا شد،»

01:14:45.189 --> 01:14:49.485
‫«که شاید بشه گفت از خطرناک‌ترین تصمیمات
‫حرفه‌ای شما بوده و نتیجه داده.»

01:14:49.568 --> 01:14:53.530
‫«طی سالی که گذشت چه تأثیراتی رو
‫روی فرآیند خلاقیتتون حس می‌کنین؟»

01:14:53.614 --> 01:14:56.325
‫مولانی: «اگه صدای افتادن قاشق رو شنیدی،»

01:14:56.408 --> 01:14:59.019
‫«به این خاطره که دارم یه کاسه
‫فروت‌لوپز صبحانه می‌خورم.»

01:15:07.628 --> 01:15:08.628
‫فوق‌العاده.

01:15:09.505 --> 01:15:10.797
‫فوق‌العاده‌ترین جواب ممکن...

01:15:12.216 --> 01:15:13.884
‫به تمام سوالات زندگی.

01:15:15.385 --> 01:15:19.973
‫آدم همیشه باید به صداهای اطرافش
‫توجه و اشاره کنه.

01:15:21.058 --> 01:15:22.935
‫اصلا هم آدم رو متوهم...

01:15:23.810 --> 01:15:24.810
‫جلوه نمی‌ده.

01:15:29.316 --> 01:15:30.317
‫سوال بعد.

01:15:30.978 --> 01:15:36.734
‫مجله جی‌کیو: «موقع تماشای برنامه‌ی
‫آخر شب با ست مایرز برام سوال شد،»

01:15:36.759 --> 01:15:39.064
‫«تا حالا نخواستین برنامه‌ی
‫گفت‌گو محور خودتون رو بسازین؟»

01:15:39.089 --> 01:15:41.299
‫مولانی: «خب، گوش کن...»

01:15:42.079 --> 01:15:44.916
‫«یه بار دو تا ایده‌ی
‫برنامه‌ی گفت‌گو محور داشتم.»

01:15:45.027 --> 01:15:48.322
‫بیاین یه لحظه از این جمله تقدیر کنیم.

01:15:48.418 --> 01:15:51.922
‫«یه بار... دو تا ایده‌ی
‫برنامه‌ی گفت‌گو محور داشتم.»

01:15:52.737 --> 01:15:54.155
‫«منظورم از ایده...»

01:15:54.180 --> 01:15:57.183
‫«اینه که توی خلوت اتاق خودم
‫درموردشون فکر کرده بودم.»

01:16:01.056 --> 01:16:04.977
‫«یکیش این بود با کسایی مصاحبه کنم
‫که کارشون برام جالبه.»

01:16:05.060 --> 01:16:08.313
‫«نه که بخوام به صورت اختصاصی
‫برای من اجرایی انجام بدن.»

01:16:08.438 --> 01:16:10.274
‫«بلکه حالت گفت‌گو محور داشته باشه.»

01:16:10.357 --> 01:16:13.360
‫«بقیه رو به برنامه دعوت می‌کنم.
‫گروه موسیقی هم باید داشته باشه.»

01:16:13.443 --> 01:16:15.571
‫خب، یه توقف کوتاه بدیم.

01:16:15.654 --> 01:16:17.281
‫تا اینجا رو جمع‌بندی کنیم.

01:16:18.156 --> 01:16:21.994
‫یه بار... دو تا ایده‌ی برنامه‌ی
‫گفت‌گو محور داشتم.

01:16:23.120 --> 01:16:26.790
‫که یکی از ایده‌ها،
‫همون برنامه‌ی گفت‌گو محور بود.

01:16:31.169 --> 01:16:33.589
‫«اون‌یکی درمورد اینه که
‫برنامه‌ای درست کنم،»

01:16:33.614 --> 01:16:35.866
‫«و فقط افراد مسن رو توش دعوت کنم.»

01:16:37.684 --> 01:16:41.688
‫«که مسلما با این وضعی که پیش اومده،
‫خیلی کار خطرناکیه.»

01:16:50.063 --> 01:16:53.358
‫«ولی به نظرم خیلی جالب می‌شه که
‫با افراد مسن گفت‌گو کنم.»

01:16:53.383 --> 01:16:55.301
‫«مخصوصا اگه مشکلی نداشته باشن...»

01:16:55.337 --> 01:16:58.507
‫«که درمورد دوره‌ی پایانی عمرشون بحث کنیم.»

01:17:04.411 --> 01:17:05.829
‫سوال بعد.

01:17:06.997 --> 01:17:09.583
‫جی‌کیو: «صحبت از تلویزیون شد،»

01:17:11.614 --> 01:17:16.494
‫«شما سیت‌کامی ساختین که شکست خورد،
‫ولی اون مال خیلی وقت پیش بود.»

01:17:16.632 --> 01:17:20.469
‫«امروزه توی عصری زندگی می‌کنیم که شبکه‌ها
‫و سرویس‌های پخش مختلف،»

01:17:20.552 --> 01:17:25.474
‫«ظاهرا دست سازندگان رو بازتر گذاشتن
‫تا برنامه‌های دلخواهشون رو بسازن.»

01:17:25.557 --> 01:17:28.226
‫«با این اوصاف،
‫حاضرین سریال دیگه‌ای بسازین؟»

01:17:28.310 --> 01:17:32.397
‫مولانی: «منظورت اون سیت‌کام چند دوربینه
‫با تماشاگر زنده است که اسمش...»

01:17:32.422 --> 01:17:33.965
‫«"به روش من" بود؟»

01:17:34.107 --> 01:17:36.193
‫جی‌کیو: «نه.»

01:17:39.696 --> 01:17:41.281
‫«نه لزوما.»

01:17:41.948 --> 01:17:45.827
‫مولانی: «حاضرم همون سریال رو دوباره بسازم،»

01:17:45.911 --> 01:17:49.081
‫«تنها چیزی هم که توش تغییر می‌دم،
‫تماشاگرهای زنده است!»

01:17:59.424 --> 01:18:00.884
‫آخرش این‌جوری تموم می‌شه.

01:18:02.427 --> 01:18:07.766
‫جی‌کیو: «گمونم از این مکالمه
‫می‌شه برداشت کرد...»

01:18:08.433 --> 01:18:12.604
‫«که انبوهی از ایده‌های مختلف
‫توی ذهن شما وجود داره،»

01:18:13.271 --> 01:18:15.357
‫«که حتما باید اجراشون کنید.»

01:18:16.149 --> 01:18:21.530
‫مولانی: «اگه ملت واقعا چنین برداشتی کنن،
‫خیلی خوشحال می‌شم!»

01:18:24.616 --> 01:18:27.077
‫جی‌کیو: «بسیارخب،»

01:18:30.122 --> 01:18:31.540
‫«دیگه تلفن رو قطع می‌کنم.»

01:18:32.666 --> 01:18:36.670
‫«مزاحم فروت‌لوپز خوردن شما هم نشم.»

01:18:38.255 --> 01:18:41.091
‫مولانی: «چی می‌گی واسه خودت؟»

01:18:45.262 --> 01:18:46.972
‫«خیلی وقته خوردمشون!»

01:18:47.702 --> 01:18:50.121
‫اهالی بوستون، شبتون بخیر.
‫خیلی هم ازتون ممنونم.

01:18:50.523 --> 01:19:04.000
زرفيلم
مرجع دانلود رايگان فيلم و سريال با زيرنويس چسبيده
.::  www.ZarFilm.CoM ::.

01:19:08.883 --> 01:19:16.148
‫[با تشکر از فرِد، جو، بِرک، کارا، مایک، دیوید،
‫بیل، سِت، اریکا، کوین، نیک، ماریکا، ناتاشا]

01:19:16.173 --> 01:19:18.955
‫[زندگیم رو به شما مدیونم.]
